پی نمای «زندگی درجه ۳»؛ نمایش تاریکیِ عراق

555

پی‌نمایی با عنوان «زندگی درجه ۳» که نام آن از طبقه‌بندی بحرانی‌ترین شرایط‌ زندگی انسانی برگرفته شده است؛ داستان امدادرسان افسانه‌ای به نام لیلا را روایت می‌کند که با توصیف حمله وحشیانه داعش به عراق در سال ۲۰۱۴ به مأموریت فعلی خود می‌پردازد. تا لحظه تنظیم این گزارش ۴ فصل از این سری پی‌نما در سایت مربوط به آن بارگذاری شده است. جاشوا دیسرت با همکاری سازمان برنامه جهانی غذا دست به تولید رمان تصویری زدند تا کار کمک‌رسانی بشردوستانه این سازمان و افراد تحت حمایت آن را نشان دهند.

7

او که رمان‌نویس پرفروش‌ترین آثار نیویورک تایمز است آثاری در زمینه قاتلین زنجیره‌ای، ابرقهرمانان و ماوراءالطبیعه دارد. وی اکنون استعداد خود در پرداختن به موضوعات تلخ، خشونت‌بار و تاریک را به بحران انسانی فعلی در عراق اختصاص داده است. بخش «پی‌نما و گفتگو» فرصت یافت با او درباره اهداف و چالش‌های پیرامون نوشتن این رمان تصویری آنلاین و موضوعات اجتماعی که پی‌نما می‌تواند حاوی آن باشد سخن بگوید.

در سال ۲۰۰۸، دیسرت برای بهبود کیفی پی‌نمای سرباز ناشناخته که همان زمان در دست نوشتن داشت به اوگاندا سفر نمود تا از تجربیات دست اول خود بهره ببرد. در نتیجه محصول کار وی نامزد دریافت جایزه آیسنر و برنده دو جایزه گلیف[۱] شد. او در دسامبر ۲۰۱۴ با برنامه جهانی غذا در سفر به عراق همراه شد و شخصاً شاهد فرار آوارگان از دست داعش بود. در ظاهر هدف آنها آگاهی دادن به مخاطبان درباره برنامه جهانی غذا، کار امداد و توضیح خطرات پیش روی آوارگان (از جمله ربایش، تجاوز و البته گرسنگی) بود. دیسرت با هنرمندی آلبرتو پونتیچلی اثر «زندگی درجه ۳» را روی کاغذ آورد. در این داستان، وقایع بحران انسانی از دید یک کارگزار برنامه جهانی غذا به نام لیلا و نیز خانواده‌ مردی از آوارگان به نام بوشار روایت می‌شود. این رمان تصویری که اولین فصل‌های آن در هافینگتون پست منتشر شد اکنون کامل شده و از طریق سایت آمازون قابل دسترسی است.

 

مصاحبه زیر درباره این پی‌نما با خالق آن «جاشوا دیسرت» است:

 

مصاحبه‌گر: شخصا فکر می‌کنی چی باعث شد زندگی درجه ۳ شکل بگیرد؟ در مصاحبه‌ اخیرت با نیک رابینز که در هافینگتون پست منتشر شد اینطور گفتی که در خلال بررسی‌های سری پی‌نمای «سرباز ناشناس»، سازمان برنامه جهانی غذا تو را پیدا کرد. اما در قبال تو بعنوان یک نویسنده چه واکنشی دارند؟

دیسرت: باید موردی را اصلاح کنم. آنها (مسئولان برنامه جهانی غذا) اصلا از سری «سرباز ناشناس» اطلاع نداشتند و من صرفاً با آنها در تماس بودم. فکر می‌کنم که «سرباز ناشناس» باعث شد مثل یک دوست با آنها ارتباط برقرار کنم اما نمی‌دانم چطور…

ولی درباره سوال‌تان، اولین کار مورد علاقه من مستندسازی و روزنامه‌نگاری بود. وقتی سراغ پی‌نما آمدم  نوعی بی‌قراری حس می‌کردم. نیاز داشتم به جای اینکه صرفاً وسیله‌ای برای فرار از مشکلات خلق کنم داستانم را برای طرح موضوعی جدی و جذاب استفاده کنم. (و راستش معتقدم راه فراری نیست. هر آنچه که به وجود می‌آوریم یا صَرف می‌کنیم ما را معرفی می‌کند). می‌خواهم شبیه افراد خلاقی عمل کنم که مورد علاقه‌ام هستند. کسانی که صرفنظر از نوع تعامل انسانی، پی‌نما را در مرکز این تعامل قرار می‌دهند. چون بنظر من داستان‌ها باید مکانیسم تعاملی بین انسان‌ها باشند. پی‌نما را به‌ عنوان رسانه‌ هنری ماندگار می‌شناسم. پی‌نما نیز مانند سینما و رمان‌ها قادر است عناصر سیاسی و عدالت اجتماعی را بروز دهد.

5

 

مصاحبه‌گر: یک رمان تصویری ـ‌مثل این‌ـ‌ چه اثر ماندگاری می‌تواند داشته باشد؟ سوال را از دید شکاکانه مطرح نمی‌کنم بلکه واقع‌بینانه می‌پرسم. قطعاً این اثر «آگاهی» را در خواننده بالا می‌برد؛ در عین حال ممکن است اهداف آموزشی را میسر کند. چنین محصولی در کجا و چطور مؤثر خواهد بود؟

دیسرت: هدف من رسیدن به سه چیز تا حد ممکن است.

  • می‌خواهم فاصله بین اخبار و اطلاعات را کم کنم تا مسیرش به سمت مردم باز شود زیرا مردم به خاطر پیچیدگی، خسته کننده بودن یا فاصله زیاد، چندان درگیر این مسائل نمی‌شوند.
  • مایلم بحث بحران مهاجرت را با نشان دادن زندگی افراد درگیر، دنبال کنم. از افرادی که توانستم در دسامبر ۲۰۱۴ در عراق با آنها صحبت کنم؛ همه آوارگان و مهاجرین می‌گفتند حتی اگر داعش از کشور رانده شود یا جنگ در سوریه پایان گیرد نمی‌خواهند به خانه‌هایشان بازگردند بلکه مایلند به اروپا بروند. آنها خواهان ثبات برای فرزندان خود هستند. زندگی در صلح و فرصت‌ها را می‌خواهند. من هنوز این موضوع را نمی‌فهمیدم اما همین افراد شش ماه بعد موج مهاجرت عظیمی در اروپا ایجاد کردند. بنابراین معتقدم پی‌نمای ما ندانسته چیزهایی در این راستا گفته باشد.
  • این ادعای بزرگی است: من روی پی‌نما کار می‌کنم و می‌خواهم شغل همیشگی‌ام باشد. صحبت از موضوعی عمیقاً انسانی است که جزییات این داستان یا داستان عراق را داشته باشد. مثلا ایزدی‌های اسیر داعش. می‌خواهم از انسان در ابعاد جهانی سخن بگویم. می‌خواهم خلاف میل دیگران سخنرانی کنم. به هر حال داستانی در این زمینه‌ها نوشته‌ام و نکته نهایی اینکه ما بیشتر شبیه یکدیگریم تا متفاوت. یک شکل می‌خندیم و برای افرادی که دوستشان داریم همان چیزهایی را می‌خواهیم که برای خودمان می‌خواستیم.

ایده اصلی من انسان گرایی از جنبه ارتباط و تحمل است. اینکه رنج مردم را نشان می‌دهیم ممکن است در نگاه اول اغراق‌آمیز یا غریب به نظر برسد اما امیدوارم قالب پی‌نما به عنوان یک «محرک همدلی» عمل کند و ما را با یکدیگر شبیه کند. ما با شناختی مختصر، خود را به وسیله پارامترهای اخلاقی، فرهنگی و اجتماعی به نحو بدی از یکدیگر متمایز می‌کنیم و شاید این قالب وادارمان کند آن شناخت را نادیده بگیریم.

 

مصاحبه‌گر: تو در کار پی‌نما تجربه داری. به نظر تو چه چیزی در این رسانه‌ هست که به طور خاص آن را برای درآمیختن موضوعات تخیلی با تنش‌های دنیای واقعی مناسب می‌سازد؟

دیسرت: از بعد رسانه‌ای فکر می‌کنم خیلی قدرتمندیم و با ابزار محدود، کار بزرگی انجام می‌دهیم. پی‌نماها به لحاظ بصری جذاب و از لحاظ گرافیک، گیرا هستند. در دنیایی که سروصداها دائماً افزوده و جریان‌ها سریع‌تر می‌شوند، پی‌نماها بدون تحرک و صدا، کنترل زمان را کاملاً در اختیار مخاطب قرار می‌دهند؛ کاری که سایر رسانه‌ها قادر به انجامش نیستند. ما بی‌تقلا از سد «سواد» و «زبان» عبور کرده‌ایم. روش‌های قدیمی و دیجیتال ـ‌با فناوری پیشرفته‌ـ را درهم‌تنیده‌ایم و با هر دو روش نهایت اثرگذاری را داشتیم. به هیچ وجه به دنبال برابری (با سایر رسانه‌ها) نبودیم. اگر دقیق نگاه کنید صرفنظر از آموزش، ظرفیت فرهنگی یا شکل ارتباطات مخاطب، «اطلاعات» را در قالبی جذاب، سرگرم‌کننده و غالباً غافلگیرکننده انتقال می‌دهیم. (متأسفانه نمی‌توانیم رسانه‌ کم‌بینایان باشیم.) ما پذیرفتیم قاعده هنری «شخصی» سیال‌تر از سایر قالب‌های هنری تجاری است. و در نهایت به این دلیل که ما در زمینه موفقیت تجاری از سایر رسانه‌ها عقب هستیم (می‌توانید آمار فروش کتاب پی‌نما را تقریباً با هر کدام از رسانه‌ها ـ‌البته به جز رمان‌ـ مقایسه کنید ما قطعا در رده‌های پایین قرار داریم)، دست‌مان در نوآوری خیلی باز است و این شرایط تنها زمانی میسر است که بدون دغدغه سودآوری کار کنید. تصور می‌کنم با این شیوه، کامل‌ترین نظام انتقال پیام را [در پی‌نما] داریم.

4

مصاحبه‌گر: زندگی درجه ۳، زاویه دید چند شخصیت متمایز را روایت می‌کند: لیلا که کارگزار جوان سازمان برنامه جهانی غذاست، خالد و حکیمه بوشار که والدین ناصر و شیرین هستند و نفر چهارم. زندگی با کدام شخصیت مشکل‌تر بود؟ بیشترین چالش را با کدام داشتی؟

دیسرت: سوال جالبی است چون این شخصیت‌ها، انکار را بروز می‌دهند. برای مثال لیلا در طول داستان تقریباً هیچ کاری انجام نمی‌دهد و خروجیِ تأسف‌بارِ محدودیت فضاست. و فکر می‌کنم سایرین نیز درگیر همین انکار بودند. طوری که در صحبت‌ها یا تصویر شخصیت دیده می‌شد. لیلا شبیه بقیه و در عین حال سخنگوی مشاهدات شخصی من بود بنابراین نوشتن آن آسان‌تر می‌نمود.

با این حال اگر متوجه سوال شده باشم، باید اینطور پاسخ بدهم که نوشتن شخصیت‌های ایزدی دشوارتر بود چون در آن شرایط برای مصاحبت یک مرد غربی با کرد ایزدی مشکلات زیادی وجود داشت. اما تجربیاتی که با جزئیات فراوان طی فاز تحقیقاتی طرح به من منتقل شد و ضربه‌ای که به زندگی آنان وارد شده بود موجب شد تمام آن را روی کاغذ بیاورم. صدای آنها به طور واضح در گوشم انعکاس می‌یافت. ارتباط من در قبال آنها مطمئناً و به وضوح از بسیاری جهات غیرواقعی خواهد بود از این جهت که لازمه افسانه این است. اما کارم تا جایی که به افکار و احساس آنها پایبند باشم قابل قبول است (و کسی این موضوع را نخواهد فهمید اما تلاشم را می‌کنم).

اگر بخواهم رک‌تر جواب دهم باید بگویم نوشتن تمام این طرح برایم دشوار بود. اما این به آن معنا نیست که درک آنها برایم مشکل بود.

مصاحبه‌گر: در فصل ۴ مجموعه زندگی درجه ۳، لحظات شوک‌آوری هست. ناصر، داستان گیر افتادن خود در چنگال داعش را بازگو می‌کند. او به پدرش (خالد) می‌گوید که تمام پسران اسیر مجبور بودند قرآن را روخوانی و حفظ کنند و برای هر اشتباه در تلفظ با شلاق تنبیه می‌شدند. همین لحظه که خالد در حال گوش دادن به داستان ترسناک پسرش است لیلا به یاد مادربزرگ خود می‌افتد که در دوران کودکی او قرآن را با دقت و آرامش برای او روخوانی می‌کرد. این تضاد شوک‌آور است. این دیدگاه هم‌جواری از کجا آمد؟ آیا در استناد به سوءاستفاده از یک متن مقدس مردد نمی‌شوی؟

دیسرت: داستان تنبیه بخاطر تلفظ غلط را پسری برایم تعریف کرد و داستان ناصر از آن گرفته شده بود. حس کردم باید این را تعریف کنم، این تا حدی به افراط مربوط است. اما روایت این قسمت به تنهایی نوعی سطحی‌نگری نسبت به اسلام است. بیان این دو شکل برخورد، سایر پیچیدگی‌ها را تداعی می‌کند زیرا در این تبادل نظرها لازم است که پیچیدگی‌ و تناقض‌ها را در متن مکالمات آشکار کنیم.

در تمام ادیان افراط‌گرایانی هستند که مدعی‌اند اعمال آنها به خدا و کتاب‌شان نزدیک‌تر است و تمام ادیان زیبایی و حقیقت را به زندگی مؤمنان می‌آورند. معتقدم گفتن یکی از این دو نکته در داستان به معنی عدم صداقت است.

 6

مصاحبه‌گر: اتفاق بعدی در این مسیر برای تو چه خواهد بود؟ ابتدا «سرباز ناشناس» و بعد «زندگی درجه ۳» و حالا کار بحث‌انگیز «لکه» (درباره تجارب افراد در یک تیمارستان شبح‌زده). نظرت درباره برند «تاریکی روشنگر» برای موضوعات اجتماعی بعدی کارت چیست؟

دیسرت: جالب است! اینجا شنیدن تمام این چیزها جالب است. (و البته این هم جالب است که بشنویم کسی «لکه» را خوانده! هه!)

خوب؛ فصل بعدی زندگی درجه ۳ به زودی منتشر می‌شود. و من در تدارک سفر به سودان هستم که جدیدترین کشور جهان است. و دیگر اینکه مشغول کار روی یک رمان تصویری علمی-تخیلی هستم که با الهام از بهره‌کشی از کودکان کار در انقلاب صنعتی، قصد ایجاد یک جامعه جهانی مسموم را دارند (اگر بتوانم به خوبی آن را بپرورم بعید است ایده اصلی در کتاب نهایی قابل تشخیص باشد).

بخاطر علاقه‌ای که به این موضوعات نشان دادید متشکرم!

مطالب مرتبط:

۱- کانال تلگرام سایت پی نما ایران

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *