بازخوانی آثار برتر بخش نویسندگی «دومین مسابقه‌ی طراحی و نویسندگی پی‌نما»

420-240

این هفته: مصاحبه و اثر احسان حسینی‌پژوه؛ نفر پنجم

1

در اواخر بهمن و اوایل اسفند سال ۱۳۹۵، خانه‌ی پی‌نمای ایران دومین مسابقه‌ی پی‌نما را با افزودن بخش نویسندگی برگزار کرد. اکنون بر آنیم تا در ۵ هفته‌ی متوالی آثار پنج نفر اول بخش نویسندگی را به همراه مصاحبه‌ای کوتاه با نویسنده‌ی آن به عنوان مقدمه منتشر کنیم. با ما همراه باشید…

– لطفا خودتان را معرفی کنید.

احسان حسینی‌پژوه هستم. در مقطع کارشناسی ارشد مهندسی کامپیوتر گرایش هوش مصنوعی به تحصیل مشغولم. در تاریخ ۱۳ تیر ۱۳۶۸ به دنیا آمده‌ام. سوابق شغلی بنده بیشتر در حوزه‌ی کامپیوتر و برنامه‌نویسی بوده و در حال حاضر در یک استدیو بازی‌های کامیپوتری مشغول به کار هستم.

– علت گرایش شما به نویسندگی چه بود؟ چگونه وارد عرصه‌ی نویسندگی شدید؟

بنده نویسندگی را از ۸ سالگی و با مجموعه داستان‌های «داستان‌های خیالی» که داستان‌های مصور بودند شروع کردم. در آن زمان کیهان بچه‌ها داستان‌های مصور چاپ می‌کرد و من از همان زمان به آن داستان‌ها علاقه‌مند بودم.

– چرا نویسندگی پی‌نما؟

دلیل خاصی ندارم… نوشتن داستان بخشی از تفریحات بنده است؛ حالا چه در قالب داستان روایتی، چه در قالب نمایشنامه و چه در قالب پی‌نما یا داستان‌های مصور!

– مواردی که به نظر شما الفبای نویسندگی پی‌نما و از ضروریاتی است که تمامی علاقه‌مندان به این عرصه می‌بایست به آن توجه کنند، چیست؟

به نظر من افرادی برای این کار مستعد هستند که عاشق کارتون دیدن و پی‌نما خواندن باشند… به این صورت شخص با دیدن کارهای متعدد تجربه‌های بیشتری کسب می‌کند. در کنار این تجارب می‌توان از کتاب‌های آموزشی نیز کمک گرفت.

– آیا به پی‌گیری آموزش‌های حرفه‌ای و انتخاب نویسندگی یا تولید پی‌نما به عنوان شغل اصلی خود تمایلی دارید؟

به عنوان شغل اول خیر… اما به عنوان تفریحی که درآمدزا هم باشد، چرا که نه؟!

– به نظر شما رعایت چه نکاتی در نوع محتوا یا طراحی پی‌نما برای جلب مخاطب، مؤثرتر است؟

در هر داستانی، چه داستان تصویرمحور و چه متنی، نویسنده باید در قدم اول حس محیط و همچنین احساسات شخصیت‌های درون آن محیط را به خواننده انتقال دهد؛ بخصوص انتقال نقاط عطف داستان که باعث هیجان بیشتر در داستان می‌شود!

– آینده‌ی صنعت-هنر پی‌نما را چگونه می‌بینید؟ بزرگترین مانع پیشرفت افراد مستعد این عرصه از دید شما چیست؟

می‌توان آینده‌ی روشنی را برای پی‌نما پیش‌بینی کرد به شرط آن‌که بازار کار و فضای اقتصادی مناسبی برای این صنعت ایجاد شود.

تنها مانع پیشرفت افراد فکر کردن به شکست و آینده‌ای نامعلوم است؛ طرح سوالاتی چون «آخرش که چه؟» انگیزه‌ی لازم را از فعالین این صنعت می‌گیرد… خود این افراد می‌توانند با یک ایده‌ی جالب دنیای داستان‌های مصور را دگرگون کنند و خودشان به یک قطب در کشور یا حتی دنیا تبدیل شوند!

– چگونه از مسابقه‌ی ما مطلع شدید؟ چه انگیزه‌ای باعث شد در مسابقه شرکت کنید؟ تصور می‌کردید که اثر شما به عنوان یکی از ۵ اثر برتر مسابقه انتخاب شود؟

من پوستر مسابقات را در یکی از گروه‌های تلگرامی دیدم و تنها انگیزه‌ام برای شرکت در مسابقه محک زدن خودم در داستان‌نویسی بود… خیر، فکر نمی‌کردم!

– در آخر اگر نکته‌ای دوست دارید که به علاقه‌مندان پی‌نما بگویید، بفرمایید.

مایلم به فعالین این هنر-صنعت بگویم که «تمرین کردن نوعی تفریح است… آن‌قدر تفریح کنید تا بهترین شوید!». با سپاس فراوان…


 

قهرمان

(تمام پنل ها داخلی هستند)

پنل۱- (صحنه: زمینه مشکی با کلمات کلیدی)

(مونولوگ) امیر: هر وقت کارتون سوپرمن رو می‌بینم، دلم می‌خواد یه روز هم که شده یه قهرمان واقعی رو ببینم… گاهی وقتا هم دوست دارم خودم یه قهرمان باشم… یه قهرمان قوی که پرواز می‌کنه و از چشماش لیزر می‌تابه… بعدش برم و با آدم بدا و دزدا مبارزه کنم… یا شاید چند تا گروگان که اسیر آدمای بد هستن رو نجات بدم… رویای قشنگیه… ولی همیشه برام سواله که…اصلا ً قهرمانی وجود داره؟… اگه هست چه شکلیه؟… چطوری قهرمان شده؟… از یه سیاره‌ی دیگه اومده؟… یا واکنش بیوشیمایی باعث تغییر ژنتیکش شده؟… شایدم وقتی که نوزاد بوده، یه دانشمند با اختراعاتش اونو تبدیل به قهرمان کرده…

تمام این سوال‌ها توی ذهنم بودن… تا اینکه…

پنل۲- (صحنه: جلوی در مدرسه) (نما: Long Shot) (بچه‌ها از مدرسه تعطیل شدن) (صدای جیغ و خوشحالی بچه‌ها)

پنل۳- (صحنه: پیاده‌رو – امیر و سامان دارن به سمت خونه قدم می‌زنن و صحبت می‌کنن – نما: Long Shot)

مونولوگ – امیر: این دوست من سامانه… ما همکلاسی هستیم و بیشتر وقتمون رو با هم می‌گذرونیم.

پنل ۴- (صحنه: یک پسر نفس نفس زنان میاد به سمت سامان – نما: Medium Shot)

پسر: (نفس نفس زنان) سااااماااان… سامان… زود باش… برو بیمارستان… مامانت گفت بابات امروز تو عملیات آسیب دیده… بردنش بیمارستان…

سامان: (در حالی‌که شوکه شده) بابام… بابام…

پنل ۵- (صحنه: امیر و سامان داخل تاکسی هستن – سامان گریه می‌کند – نما: Close Up و از بیرون پنجره‌ی تاکسی روی صورت امیر)

(مونولوگ) امیر: بابای سامان آتش‌نشانه… برای همین سامان همیشه نگران باباشه… من میدونم که آتش‌نشانی شغل پر خطریه و همیشه امکان حادثه‌های وحشتناک هست… برای همین سامان رو درک می‌کنم… امیدوارم بابای سامان آسیب جدی ندیده باشه…

پنل ۶- (صحنه: جلوی در بیمارستان – امیر و سامان از ماشین پیاده شده و به سمت در بیمارستان می‌دوند – نما: Long shot)

پنل ۷- (صحنه: راهروی بیمارستان – امیر و سامان از پذیرش بیمارستان سوال می‌پرسند – نما: Medium shot)

(صدای بیمارستان: دکتر نصرتی اتاق عمل…)

امیر: (نفس نفس زنان) خسته نباشید خانم…آقای سرمدی کجاس؟… رضا سرمدی…

پذیرش: امروز آوردنش؟

امیر: بله… ایشون آتش‌نشان هستن…

پذیرش: یه لحظه صبر کنید… بله بله… ایشون رو بردن ICU…

پنل ۸- (صحنه: جلوی در ICU – مادر سامان در حال گریه کردن – یک مرد هم که لباس آتش‌نشانی به تن دارد غمگین نشسته – نما: Medium shot)

سامان: (بغض کرده) ماماااان… بابام کو؟… بابام کجاس؟ (مادرش را بغل کرده)… آخه چرا بابای من؟…چرااااا؟ (گریه)

مادر سامان: پسررررم… (گریه)

امیر: (با ناراحتی) سلام خانم سرمدی…

پنل ۹- (صحنه: راهرو – در چشمان مرد آتش‌نشان اشک حلقه زده – نمای Medium Close up صورت مرد آتش نشان)

مرد آتش نشان: (با بغض) سامان… سامان ناراحت نباش… پدر تو یه قهرمانه… یه قهرمان واقعی… شجاع و دلیر… سامان قدر پدرتو بدون… اون یه قهرمانه… یه قهرمان…

پنل ۱۰- (صحنه: راهرو – مرد آتش‌نشان نشسته و پسرها کنارش نشسته‌اند – نما: Medium shot)

سامان: (با ناراحتی) شما همکار پدرم هستین؟

امیر: شما می‌دونید چه اتفاقی افتاده؟… امکانش هست برامون توضیح بدین؟

سامان: لطفا ً…

پنل ۱۱- (صحنه: نیمه‌ی راست تصویر بیمارستان و نیمه‌ی چپ اتاقی که آتش گرفته – نمای Close Up صورت مرد – نیمه‌ی چپ صورت مرد کلاه و لباس آتش‌نشانی دارد – چهره‌ی مرد مضطرب)

مرد: امروز صبح یه برج اداری و پیشرفته آتش گرفته بود… ما برای عملیات به اونجا رفتیم… برج از بالا آتش گرفته بود… ولی بعدا ً گزارش شد که پایین برج هم آتش گرفته… سیستم‌های امنیتی فعال شده بود و ما داخل یکی از اتاق‌ها گیر افتاده بودیم… درها و پنجره‌ها کاملا ً قفل شده بودن و ابزار ما توان شکستن اون‌ها رو نداشت… هیچ کاری از دستمون بر نمیومد… ما کاملا ً زندانی شده بودیم و هر لحظه به مرگ…

پنل ۱۲- (صحنه: اتاقی که پر از آتش است – سه آتش نشان داخل اتاق هستند – نما: Medium shot و low Angle shot) (صدای پس‌زمینه سوختن و تخریب)

(آتش نشان ۱) جاوید: (با ترس)… هر لحظه به مرگ نزدیک‌تر می‌شیم… آتش از بالا و پایین ساختمان داره پیشروی می‌کنه… اگه از هر دو طرف به اینجا برسه انفجار رخ میده… هیچ شانسی نداریم…

(آتش نشان ۲) کاوه: باید یه راهی باشه… یه هواکشی، کانالی، چیزی… باید هرچه زودتر تمام اتاق رو بگردیم و سوراخ سمبه‌هاشو پیدا کنیم…

(آتش نشان ۳) رضا: فکر خوبیه… زودباشین بچه‌ها… این آخرین تلاشمونه… تا وضع بدتر نشده دست به کار بشین…

پنل ۱۳- (صحنه: کنج اتاق – جاوید در حال باز کردن دریچه‌ی هوای پایین دیوار – نما: Full Shot از جاوید) (صدای شکستن دریچه)

جاوید: وااای .. نهههه… داخلش آتشههه!!!

پنل۱۴- (صحنه: سمت بالای دیوار – کاوه در حال باز کردن دریچه‌ی کولر – نما: Full Shot از کاوه) (صدای شکستن دریچه‌ی کولر)

کاوه: این کانال هوا دارای سیستم‌های تسویه‌ی هواست… نمی‌تونیم ازش رد بشیم…

پنل ۱۵- (صحنه: همه چیز قرمز است – Close up به صورت سه رخ هر سه شخصیت – هر سه شخصیت عرق کرده و خیلی ترسیده‌اند –  نور و فضا قرمز)

جاوید: آتش خیلی نزدیکه… دیگه چیزی نمونده!

کاوه: دارم گرماشو زیر پاهام حس می‌کنم…

رضا: الانه که منفجر بشیم…

پنل۱۶- (صحنه: اتاق – گاوصندوق بزرگی کنار اتاق است – رضا در کنار صحنه به گاوصندوق اشاره می‌کند – نما: Medium Shot از رضا و گاوصندوق)

رضا: بچه ها اونجا رو… در گاوصندوق نیمه بازه… بیایید بریم داخل گاوصندق… زود باشین…

پنل ۱۷- (صحنه: آتش‌نشان‌ها در گاوصندوق را باز کرده‌اند و سعی می‌کنند داخل آن جای شوند ولی رضا جا نمی‌شود – نما: knee shot از هر سه شخصیت در حال ورود به گاوصندوق)

پنل ۱۸- (صحنه: جاوید و کاوه داخل گاوصندوق هستند – رضا یک‌دفعه در گاوصندوق را می‌بندد – نما: Medium shot)

(صداها: صدای بسته شدن در گاو صندوق (بوم))

کاوه و جاوید: (با داد و فریاد): چی‌کار میکنی دیوونهههه؟!… در رو باز کن… در رو باز کن احمق… همه‌ی ما می‌تونیم جا بشیم… در رو باز کن…

پنل ۱۹- (صحنه: داخل گاوصندوق و تاریک – کاوه محکم به در می‌کوبد – نما: Close up از صورت کاوه و دستش که به در می‌کوبد) (صدا ها: صدای کوبیدن در)

کاوه: رضااااا… در رو باز کن… خواهش می‌کنم… می‌تونیم جا بشیم… همگی نجات پیدا می‌کنیم… تا دیر نشده باز کن… رضاااا… خواهش می‌کنم… زود باش… دیگه چیزی نمونده… کله‌شق‌بازی در نیار… درو باز کن احمق… رضاااا… رضاااااااااا… زود باش… خواهش … (جمله‌ی کامل نمی‌شود)

پنل۲۰- (صحنه: داخل خیابان و ساختمان که از وسط منفجر شده است – نما: Long shot از بیرون ساختمان و Low angle shot) (صدای انفجار: بووووووووم)

کاوه: رضااااااااااااااااا…

پنل ۲۱- (صحنه: مقابل ساختمان – آتش‌نشانی در حال خاموش کردن اواخر آتش است – نیروهای امدادی در حال بردن مسدومین به داخل آمبولانس هستند) ( بالای صفحه: یک ساعت بعد)

پنل ۲۲- (صحنه: مقابل ساختمان – جاوید و کاوه در حال صحبت با نیروی امداد هستند – نما: Medium shot)

(مونولوگ) کاوه: نیروهای امداد من و جاوید رو از داخل گاوصندوق بیرون آوردن… ما زنده موندیم… ولی پدرت… حتی نمی‌تونم تصور کنم چه بلایی سرش اومد… نیروی‌های امداد قبل از اینکه بتونم ببینمش اونو سریعا ً به بیمارستان منتقل کرده بودند…

پنل ۲۳- (صحنه: داخل بیمارستان – کاوه سامان را بغل کرده – سامان آرام در حال گریه کردن است – اشک در چشمان کاوه حلقه زده – امیر کنار سامان نشسته – نما: Full Shot از هر سه شخصیت)

پنل ۲۴- (صحنه: کنار در ICU – پزشک بیرون آمده – رو به مادر سامان و کاوه و پسرها – نما: Medium shot – پزشک رو به دوربین و بقیه پشت به دوربین هستند)

پزشک: همراه آقای سرمدی؟

مادر سامان: من همسرش هستم… آقای دکتر چه اتفاقی افتاده؟!

پنل ۲۵- (صحنه: فقط پزشک با نگرانی – نما: Close up از صورت پزشک)

پزشک: (در حالی که پایین را نگاه می‌کند) بهتون تسلیت میگم… بیمار تمام کردن…

پنل ۲۶- (صحنه: مادر سامان در حال شوک – تمام صفحه قرمز – نما: Close up از صورت مادر سامان)

پنل ۲۷- (صحنه: سامان مادرش را بغل کرده و هر دو گریه می‌کنند – کاوه دستش را به حالت گریه بر روی پیشانی و چشمانش گرفته – سر پزشک پایین است – نما: Medium shot)

پنل ۲۸- (صحنه: امیر از پنجره‌ی بیمارستان به کوه و غروب خورشید نگاه می‌کند – نما: Medium close up و نیم‌رخ امیر)

(مونولوگ) امیر: امروز فهمیدم قهرمان‌ها کی هستن… کجا هستن… و چه شکلی‌ان… فهمیدم که از سیاره‌ی دیگری نیومدن… هیچ دانشمندی با اختراعاتش به قهرمان تبدیلشون نکرده… هیچ واکنش بیوشیمیایی براشون رخ نداده… فهمیدم که پرواز نمی‌کنن و از چشماشون لیرز نمی‌تابه… اون‌ها هم مثل من انسانند… تنها فرقشون اینه که قدرت خارق‌العاده ای دارن… قدرتی به نام عشق که باعث می‌شه شجاع باشن و… یه قهرمان!


مطالب مرتبط:

۱- کانال تلگرام خانه‌ی پی‌نما‌ی ایران

۲– صفحه‌ی اینستاگرام خانه‌ی پی‌نمای ایران

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *