ببین! خیال کن! آرزو داشته باش! – قسمت اول

420-240

مصاحبه با جناب آقای دکتر علیرضا توکلی‌نیا

رئیس هیئت مدیرۀ انتشارات طاهر

این بار پای صحبت و تجربیات جناب آقای دکتر علیرضا توکلی‌نیا، رئیس هیئت مدیرۀ انتشارات طاهر با ۱۸سال سابقۀ فعالیت و تولید بیش از ۵۰۰کتاب در حوزۀ کودک و نوجوان نشسته‌ایم.

 1

سال ۷۱ بود که آمدیم ایران. وقتی ‌خواستیم برای دختر هشت سالۀ‌مان که سال‌ها در امریکا بود کتاب بخریم، دیدیم کتاب‌ها خوب نیستند. با همسرم (خانم هاشمی) تصمیم گرفتیم هر کتابی برای این سن مناسب به نظر می‌آید بخریم. سیصد چهارصد کتاب جمع کردیم. دیدیم اکثراً ترجمه هستند و یک انقضای زمانی هم دارند. انگار در یک مقطع زمانی کسی ایده‌ای به ذهنش آمده یا حالا ترجمه کرده در فرهنگ دیگری، بعد آن را به اینجا آورده که خیلی هم با نیازهای اینجا جفت و جور نیست. آن هم با این فرهنگ!

قدیمی‌ها خیلی برای این فرهنگ کار کرده‌اند. امروزی‌ها نه چندان. قدیمی‌ها، شاید چون این مدرنیته و امکانات و تکنولوژی نبوده، مجبور بودند بنشینند در خانۀ‌شان، شمعی روشن کنند و فکر کنند. امروز همه خیلی راه می‌روند و این سو و آن سو می‌پرند، اما خروجی‌های واقعاً مفید کم است. یک جوری الکی راضی هم هستیم که تکنولوژی آمده و چقدر کارها خوب و راحت شده‌اند. اما قدیمی‌هایمان بودند که خیلی به فرهنگ این مرزوبوم کمک کردند. فرهنگ ما گسترده‌تر از مرزهای فعلی ما هست. می‌رود تا ازبکستان… تا تاجیکستان… تا بالای دریای خزر… از شرق و غرب هم تا هند می‌رود. یکی از متونی که ما در انتشارات طاهر رویش کار کردیم کلیله و دمنه بود که متعلق به زمان ساسانیان است. برای ایرانی‌ها هم نیست. هندی است. اما آن‌قدر مرزهای فرهنگی به هم نزدیک بوده و تار و پود حس شرقی درش هست که ما کاملاً درکش می‌کنیم و خیلی خودمان را با آن غریبه نمی‌بینیم چون خیلی شبیه فرهنگ ماست. من احساس می‌کنم آدما‌هایی که در تاریخ ما هستند خیلی هنر به خرج داده‌اند و کارهای خیلی بزرگی کرده‌اند. اما به تدریج که دستگاه فتوکپی و اینترنت آمد و آدم‌های فرهیخته به مدد دانشگاه‌ها بیشتر شدند، به جای اینکه این فرهنگ گسترده‌تر و قدرتمندتر بشود، بالعکس شده است. می‌بینیم چیزی به غیر از این‌ها نداریم و مدام برمی‌گردیم سراغشان و می‌گوییم عجب کارهای خوبی بوده‌اند! به ندرت پیش می‌آید امروزه کسی کار خیلی خوبی در حد آثار قدیمی داشته باشد، طوری که اثر آنچنانی روی فرهنگ ما بگذارد.

ما که نه می‌توانستیم کسی را موعظه کنیم، نه بلد بودیم. رشتۀ تحصیلی ما مهندسی بود و به تدریس مشغول بودیم. برای برطرف کردن نیاز خودمان گفتیم چه خوب است ما (من و همسرم) مجموعه‌ای درست کنیم که بتواند، در کنار اسم‌ورسم‌دارهای این حوزه، فرهنگ بسیار با ارزش ایرانی-اسلامی را ترویج کند. و وقتی کار را شروع کردیم و جلو آمدیم از بازخوردهای مردم متوجه شدیم حس‌مان درست است. در اولین نمایشگاهی که حضور داشتیم فروشمان به نسبت خوب بود. متوجه شدیم اگر در بازار اثر خوب وجود داشته باشد مردم استقبال می‌کنند. شاید همۀ مردم تحصیلات بالایی نداشته باشند اما کار خوب را از بد تشخیص می‌دهند. استقبال مردم را که دیدیم تشویق شدیم و جلوتر آمدیم. تمرکزمان را هم گذاشتیم فقط روی ادبیات کهن. چون ادبیات حیطۀ گسترده‌ای دارد و دیدیم اگر بخواهیم با این نیروی کم در تمام حیطه‌هایش وارد شویم شاید نتوانیم کار را جمع کنیم. و از طرفی دیدیم در گذشته کارهای بزرگی انجام شده و بهتر است مخاطبان اول آن‌ها را بخوانند و حالا اگر در آینده خودشان آدم‌های بهتری شدند و توانستند بهتر توصیف کنند و بهتر داستان‌سرایی کنند فبهاالمراد…

2از مولوی شروع کردیم. یادم است که من در دفتر خودم، یک جوانی که نقاشی می‌کرد را آوردم و به او حقوق می‌دادم. داستان‌ها را ما می‌نوشتیم و تک تک به او می‌دادیم. بالای صد داستان از مولوی درآوردیم ولی در نهایت چهل‌پنجاه‌تا از آن‌ها را در کتاب گذاشتیم. ملاک انتخابمان هم این بود که اگر داستانی را خواندیم و دیدیم چیزی برای سنین پائین ندارد نگذاریم. مثلاً مولوی زیاد در غالب حیوانات و تمثیل صحبت می‌کند و کودکان و نوجوانان می‌توانند ارتباط خوبی با این داستان‌ها برقرار کنند. ما هیچ کدام از کارهایمان سفارشی نبود. ما گفتیم کاری قوی است که باید احساس نیاز را در طرف مقابل ایجاد کند. کار ما هم خیلی سخت بود. چون کلاً در هر قشری که می‌خواهی وارد شوی با مقاومت‌های زیادی روبه‌رو می‌شوید. نه اینکه بگویم دیگران خوب نیستند یا مشکل دارند! نه! کلاً فضای رقابتی در کار طوری هست که ورود به هر صنف را سخت می‌کند.

ما سختی‌های زیادی کشیدیم. دوازده‌سال اول را در پخش موفق نبودیم. جاهایی که می‌توانستیم از نفوذ استفاده کنیم به زور کتاب‌هایمان را برای فروش می‌بردیم. چون عملاً پخش برای اینکه بتواند کتاب‌های ما را توزیع و برایمان فضاسازی کند قدرت چندانی نداشت. ما خودمان این فضاسازی را انجام دادیم و از یک جایی به بعد که تعداد کتاب‌هایمان زیاد شد و دیگر توان مدیریت پخششان را نداشتیم به سراغ پخش‌های خوب رفتیم. شاید آن اوایل بی‌تجربگی ما هم بود که کاری را که پخش می‌توانست برای ما راحت‌تر انجام دهد با نابلدی و بی‌تجربگی خودمان زمان پخش را طولانی‌تر می‌کردیم. همه این چیزها وجود داشته و می‌بینید اینطور هم نبود که همۀ کارهای ما خوب پیش رفته باشند. در بعضی قسمت‌ها ضعیف بودیم. ولی مثلاً در طراحی و مفهوم قوی بودیم.

اکثر کسانی که من با آن‌ها کار می‌کردم جوان‌های بین ۱۸ تا ۲۲ سال بودند. خیلی به این‌ها اعتماد دارم. ما هر وقت با افراد سن‌بالا و نامدار برخورد می‌کردیم با مشکل روبرو می‌شدیم. نه اینکه آن‌ها بد باشند، خیلی هم خوب بودند! شاید اگه بدی وجود داشت در ما بود. اما آن‌ها خشتشان ریخته شده بود. یک قالب‌هایی را گرفته بودند و نگاه‌های جدید را چندان تأیید نمی‌کردند. بیشتر رو آوردیم به جوان‌ها. جوان‌ها خیلی الهام‌بخش هستند! ممکن است کاری را بلد نباشند، اما روحیه و انرژی خوبی دارند. مثلاً زمانی که ما کلیله و دمنه را با تصویرگرها آماده می‌کردیم داستان‌هایش را از زبان دری به زبان امروزی می‌آوردیم، حس می‌کردیم متن باید در حاشیه باشد و تصویر به اضافۀ متن بیان‌کنندۀ داستان باشد؛ نه اینکه همان چیزی که متن می‌گوید تصویر هم دوباره بگوید. بالاخره سعی خودمان را می‌کردیم چیزهایی که به نظرمان جذاب‌تر است برای نوجوان‌ها تولید کنیم.

اتفاقاً سراغ تن‌تن هم رفتیم اما پیگیرش نشدیم. آن طرف اصلاً کسی جرات نمی‌کرد این کار را بکند. کتاب کسی را از جای دیگر دنیا مثلاً بیاورد و منتشر کند. اینکار نشد است در آنجا. وقتی به ایران آمدیم دیدیم این کار هیچ معضلی به حساب نمی‌آید! فقط کار ایرانی را نباید کپی کرد چون صاحب اصلیش به شدت برخورد می‌کند! اما اگر کار کپی شده از هرجای دنیا را بیاوری ککشان هم نمی‌گزد. این را یک معضل اصلی در عدم گسترش فرهنگ ایرانی می‌دانیم که ما کپی‌رایت نداریم. چرا؟ چون کپی‌رایت ترمز می‌زند روی ترجمه‌ها. ما مخالف این نیستیم که یک اثری از آدم معتبری در اروپا یا امریکا یا روسیه یا… که ادبیات‌دان فوق‌العاده یا جزو مفاخر جهانی است، کتابش را بیاوریم و یک ترجمۀ خوب از آن دربیاوریم که همه بخوانند. اما اگر این را یک ناشر دیگری در بلژیک یا در هلند یا در آلمان یا در انگلیس آمد و انجام داد، ما نیاییم کپی بزنیم، جلدش را هم از آن بزنیم، داخلش را هم از آن ترجمه کنیم بعد هیچ تشکری از ناشر اصلی هم نکنیم، به اسمش هم اشاره نکنیم، بعد پولش را هم ندهیم، حق کپی‌رایتش را هم نخریم! یک‌جورهایی با آن مضامین مذهبی و ملی‌ای که داریم و همه‌اش می‌گوییم امانت‌داری، عدم خیانت، دزدی نکردن،… با این‌ها منافات دارد. این دزدی آشکار است. یک انسان دیگری، فارغ از اینکه اهل کجاست و چه مذهبی دارد، بالاخره زحمت کشیده و محصولی تولید کرده است. بعد ما رفته‌ایم و بدون دغدغه، بدون هزینه، بدون اجازه کارش را برداشتیم. اصلاً این کار آن‌قدر انرژی منفی دارد که شاید یکی از علت‌هایی که در ایران از کتاب استقبال نمی‌شود مربوط به همین مسئله باشد. مثل این است که شما آجر کسی را بردارید، ببرید در خانۀ‌تان دیوار بسازید و هر روز مشکلی برای آن دیوار پیش می‌آید. بخشی از انرژی منفی آن آجر که مال ما نبوده درش نهفته مانده است، حتی اگر ما با نیت خوبی هم آن سازه را ساخته باشیم. شاید اصلاً مسجد ساختیم. شاید بیمارستان ساختیم اما این آجر متعلق به ما نبوده است. برای همین ما تصمیم گرفتیم در هیچ کار ترجمه‌ای وارد نشویم. با اینکه هزینه‌هایش هم پائین‌تر می‌شود. هزینۀ طراح نمی‌دادیم، هزینۀ تالیف نمی‌دادیم، هزینۀ تصویرگر و لیتوگراف و… فوق‌العاده می‌آمد پائین. از همه مهم‌تر هزینۀ ایده نمی‌دادیم! ایده از همه چیز گران‌تر است. آدم بنشیند فکر کند، دیگران استفاده کنند. به خاطر همین کارهاست که تصویرگرانمان بی‌کارند. به خاطر همین است که نویسندگانمان بی‌کارند. ما رسالتی داریم. و آرمان‌هایی مثل به فکر واداشتن، نوآوری کردن، تجدید آموزه‌های ناب فرهنگی، تشویق جوان‌ها برای آنکه بتوانند راه بزرگان فرهنگ و ادبمان را آرام آرام بروند، و… .

ما شروع کردیم. با پررویی تمام با پنج جلد کتاب رفتیم در نمایشگاه. بلد نبودیم چاپ بکنیم، سرمان کلاه گذاشتند. بلد نبودیم صحافی کنیم، سرمان کلاه گذاشتند. هزینه‌های اضافی متحمل شدیم. اما حضورمان در اولین نمایشگاه خیلی خوب بود و استقبال فوق‌العاده‌ای شد. همین ما را برای ادامۀ راه تشویق کرد. لطف خدا بود که در این مسیر افتادیم. هرگز در ذهنمان هم فکر نمی‌کردیم بتوانیم در کار نشر بمانیم. بعدش هم بخش فیلممان را درست کردیم. اولین فیلممان کلیله و دمنه است که به تازگی رونمایی شده که خود من کارگردانش هستم. چهارسال پیش با پنجاه جوان این کار را تولید کردم. ما ۴۰۰دقیقه فیلم برای صدا و سیما درست کردیم. یکی امثال و حکم دهخداست، یکی هم مولوی است،… تا این آخری که کلیله و دمنه است. ما به عنوان یک مٶسسۀ فرهنگی سعی کردیم مالتی‌مدیا باشیم. یعنی کار کاغذی را به صورت فیلم هم بیاوریم. یا اگر اول به صورت فیلم انجام دادیم، روی کاغذ هم پیاده‌اش کنیم. مثل کارهایی که دیزنی یا ناشران بزرگ در دنیا انجام می‌دهند.

3به هر حال این نگاه ما بود. ما با این نگاه‌ها جلو آمدیم. و با این نگاه وارد کمیک استریپ هم شدیم. در کشورهایی که کمیک استریپ‌خوان هستند مثل ژاپن، مثل کره جنوبی، مثل امریکا یا کشورهای اروپایی فوق‌العاده مردمانشان اهل کتاب هستند. در ایران مشکل این است که ما جمعیت کتابخوان نداریم. یک بچه باید بیاید پولش را برای خرید کتاب بدهد یا نه؟ ما با تبلیغات این حس را در او ایجاد کردیم که برود چیپس و پفک بخرد، بستنی بخرد گران‌تر از کتاب، اما این احساس را ایجاد نکردیم که برود کتاب بخواند. و این هم یک ماجرای بسیار پیچیده است. با حدیث و موعظه هم درست نمی‌شود. خشتش در خانواده‌ها باید شکل بگیرد. در مدارس باید برایش برنامه‌ریزی شود. از ریشه باید رشد دهند. ما نمی‌توانیم از بالا برای کسی که شالوده‌اش بنا شده یک‌باره بگوییم از فردا صبح شروع کن به کتاب خواندن؛ چه برسد بگوییم کتاب‌های فاخری مثل کلیله و دمنه و امثالش را بخواند. زده می‌شود. به زور هم اگر بخریم می‌گذارد کنار و نمی‌خواند. این عشق و علاقه باید به تدریج در زندگی‌شان ایجاد شود. این علاقه نمی‌تواند آنی باشد. یک روند آموزشی دارد که ما در جامعۀ‌مان خیلی روی آن کار نمی‌کنیم.

مشکل امروز صنعت نشر این نیست که پول کم دارد. مشکل این است که پولکی شده است! انرژی، همت و شخصیت ماست که فضایی را مثبت می‌کند. آن کتابفروش‌هایی که سعی می‌کنند و کار جدید و خوب ارائه می‌دهند اوضاعشان نسبتاً خوب است. در هر صنفی باید سود باشد. اگر نباشد پایداری تجارتش از بین می‌رود. انگیزۀ ما از بین می‌رود. اما هرگز سود اینکار را با سود طلافروشی نباید مقایسه کرد. اینجاست که ما ایرانی‌ها دچار بحران می‌شویم. به ایرانی‌ها که نگاه کنید نود درصد از شغلشان راضی نیستند. ولی ته قضیه را که دربیاورید می‌بینید مثلاً طرف ساندویچ‌فروشی دارد ولی دلش می‌خواهد برج‌ساز شود که وقتی برجش را هم ساخت کشتی‌دار شود، و… بعد هم برود خارج زندگی کند. من با خیلی از جوان‌ها صحبت کردم. می‌بینم یک مسیر بسیار بد و بسیار ابتدایی و بسیار غیرفرهنگی‌ای را برای زندگی‌شان انتخاب کردند. رستوران‌هایی هست در کنار دریاچۀ ژنو که هفتصدسال است رستوران هستند. طرف هرگز نخواسته برود برج‌ساز شود. باید در یک کار درجه یک شد. به هر حال من اشکالاتی در سیستم جامعه می‌بینم که ربطی هم به قبل از انقلاب یا بعد از انقلاب ندارد. ریشه‌دار است. ایراد ما این است که در نشر به دنبال پول هستیم. وقتی در این کارِ بخصوص دنبال پول باشید دارید هدف را خیلی پایین می‌زنید. ما باید به دنبال کیفیت باشیم. این مسئله فرق دارد با اینکه برای این قبیل کارها، افراد باید حمایت شوند. و یکی از وجه‌های حمایتی پول است. چون کسی که زحمت می‌کشد را اگر دائم برایش پروژه‌آفرینی نکنید و امکانات مالی خوبی فراهم نکنید، خوب اوایلش با عشق و علاقه کار می‌کند اما بعد تهی‌دست می‌شود. نه اینکه نخواهد در این حوزه کار کند، بلکه دیگر نمی‌تواند.

یک خالق اثر که سه سال زحمت کشیده برای تولید یک اثر، اگر به من ناشر اعتماد پیدا کند، سه سال دیگر هم پیش من می‌ماند تا اثرش را آرام‌آرام و باحساب‌و‌کتاب وارد بازار کنم تا سودش برگردد. نیایم مثل ماشین‌فروش‌ها بگویم این کار را من برای تو آب می‌کنم و بعد هم دیگر جواب تلفن‌های شما را هم ندهم. و در جواب پیگیری‌ها بگویم هنوز بازار کساد است و نمی‌خرند و… پیش من اگر بیایند می‌گویم نشر بازدهی‌اش بیست ساله است‌ها! امروز پایت را در این کار گذاشتی بیست سال بعد نتیجه‌اش را می‌بینی. اینجا بازار ارز نیست. باید خیلی در این بازار بمانی تا سود کنی.

انتشارات ما چاپخانه ندارد. قبلاً لیتوگرافی داشتم. وسایلش هم همه از آلمان بود. همه را فروختم. کار ما نیست. هر صنفی باید خودش باشد. چاپچی با ناشر فرق دارد. چاپخانه داشتن لزوماً باعث صرفه‌جویی در هزینه‌های نشر نمی‌شود. اگر منظور گرفتن سفارش دیگران و کارهای متفرقه هم باشد خوب بله، اما آن کتابی که چاپ می‌شود نهایت با ده یا پانزده درصد اختلاف هزینه برای شما درمی‌آید. این رقم آن‌قدر قابل ملاحظه نیست که برویم روی چاپخانه سرمایه‌گذاری کنیم و دستگاه‌های گران‌قیمتش را بخریم که برفرض ده درصد از یک کتاب پنج هزار تومانی را بخواهیم ارزان‌تر دربیاوریم. لیتوگراف، چاپچی، صحاف هرکدام شاخۀ مخصوص به خود را دارند. ما در زمینۀ فکری هستیم. زمینۀ فکری را وقتی با زمینۀ فیزیکی تداخل دهیم کار خیلی گسترده‌تر می‌شود و انرژی آدم را می‌گیرد. من کتاب‌هایی را که خودم درست می‌کردم روز چاپشان هم خودم می‌رفتم چاپخانه. خودم ناظر می‌شدم. به چاپچی می‌گفتم من پنج فرم اولی را بالای سرت هستم تا رنگ‌ها تنظیم شوند، تا تو حس و حال مرا بفهمی، بعد بقیه‌اش را خودت بزن. اگر آدم خیلی نگران است و وسواس بیش از اندازه دارد باید این کار را بکند. باید در محیط تولید حضور پیدا کند. شما نمی‌توانید توقع داشته باشد ذهن شما را بخوانند مگر برایش نمونه ببرید و یا بالای سرش بایستید.

ما در قرآن یک سورۀ کامل داریم برای کم‌فروشی. کم‌فروش یعنی کسی که پول کیفیت عالی را می‌گیرد، قرار است کار با کیفیت عالی هم تحویل بدهد، اما کم می‌گذارد در کار. ما خودمان اگر مثلاً بچه‌ای بعد از یک سال کتابی از کتاب‌های ما را بیاورد که پرپر شده، سیاست ماست که یک جلد نو به او بدهیم. شاید در سال صد نفر برای این کار به ما مراجعه کنند. ما در سال چند میلیون کتاب می‌زنیم. صد تا جلد گم است در این رقم. اما آن بچه‌ای که با هزار عشق این کتاب را ده بار خوانده و خرابش کرده که منطق اسکناسی ما را نمی‌فهمد. ما خودمان همچین سیاست‌هایی برای خودمان گذاشتیم. یا اگر کسی بگوید صحافی کتابی که از نشر ما خریده ایراد داشته، می‌گوییم کتاب را بیاور، یا با پیک بفرست، ما یکی دیگر می‌دهیم. ایراددارها را هم می‌فرستیم خمیر شوند. ما خودمان به تنهایی می‌تونیم برای خودمان از این قبیل قوانین وضع کنیم، اما نمی‌توانیم برای دیگران (دیگر ناشرها) دیکته کنیم که چه کار کنند یا چه کار نکنند. واقعاً هم به ما ربطی ندارد. اما حرف من این است که ما ایرانی‌ها (خودم را هم می‌گویم) کلاً وسواس در ارائۀ جنس کامل نداریم. یعنی آن سورۀ قرآن کاملاً درمورد جماعت ایرانی است. فقط هم مربوط به نشر نیست. در همۀ کارهایمان.

4

کتاب کمیک استریپ مولوی اول فیلم بود. اول فیلم داستان‌های مولوی را درآوردیم. بعد از روی فیلمش کتابش را هم تدوین کردیم. کارگردان فیلم خانم افسون شهریاری بود که خودش در انتهای کار فیلم پیشنهاد داد ما این را در غالب کتاب هم درآوریم. من پذیرفتم با اینکه نمی‌دانستم بازدۀ کار چه می‌شود. اتفاقاً خیلی هم در انتشارات ماند و استقبال نشد. باعث شد ما در همان ابتدای امر دید منفی‌ای به کمیک پیدا کنیم. فعلاً داریم آرام آرام از این نوع کتاب‌های مصور می‌زنیم، چون می‌دانیم هرکاری تدریجی‌اش خوب است و فرهنگ‌سازی برای مخاطب را هم باید به تدریج انجام داد. من خودم همیشه در نمایشگاه‌ها حضور دارم تا بفهمم مخاطب چه می‌خواهد. در آخرین نمایشگاهی که بودم فردی پیش من آمد بیست و اندی ساله. گفت همۀ کتاب‌های شما را مادرم در کودکی برای من می‌خواند. برای من خیلی حس جالبی بود که بعد از یک مدت با کسانی رو به رو بشوم که فعالیت‌های مرا دنبال می‌کردند و برایشان جذاب بوده. کسی نیست که اینجور کتاب‌ها را دوست نداشته باشد. اگر تن‌تن را دوست دارند حتماً این کتاب‌ها را هم دوست دارند. تن‌تن کارش را درست انجام داد. تبلیغات جهانی خوبی هم داشت. در نتیجه توانست موفق شود. ما تبلیغات نداریم. کارمان به درستی این نمونه نیست. به طور مثال کار مولوی ما ایراد زیاد دارد. و در نهایت هم در کشوری هستیم که این تبلیغات نبوده. کار خوب نبوده. کتابخوانی هم نبوده. نتیجه‌اش خیلی هم محکم و خوب نیست. پس نباید توقع داشته باشیم فروشمان موفق شود.

ما ایرانی‌هات عادت به بهانه داریم. همش عادت داریم یکی بیاید به کمکمان. اصلاً یک جوان نباید توقع داشته باشد حتماً یک انتشاراتی روی کارش سرمایه‌گذاری کند. کلاً چاپ یک کتاب (با تعداد صفحۀ کم) با تیراژ دویست یا سیصد عدد شاید پانصدهزار تومان هم درنیاید. وقتی آدم مصمم باشد می‌تواند شروع کند. ممکن است زمان‌بر باشد و حتماً هم آدم کمک نیاز دارد. اما تا وقتی خودتان را نشان ندادید، چه کمکی می‌توانند به شما بکنند؟! باید اعتماد دیگران را جلب کرد.

ادامه دارد…

2 thoughts on “ببین! خیال کن! آرزو داشته باش! – قسمت اول

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *