ببین! خیال کن! آرزو داشته باش! – قسمت دوم

420-240

مصاحبه با جناب آقای دکتر علیرضا توکلی بینا

رئیس هیئت‌مدیرۀ انتشارات طاهر

لینک قسمت اول

11

به شخصه در وهلۀ اول به سود خودم فکر نمی‌کنم. به این نگاه می‌کنم که خودم چقدر از کار لذت می‌برم. اگر خودم خوشم نیاید کار را قبول نمی‌کنم. می‌گویم وقتی من خوشم نیامده با احتمال زیاد مخاطبم هم خوشش نمی‌آید. چون من یک بچه در خودم دارم. آن بچه دائماً فعال است. من خیلی عاشق کتاب هستم. اگر کتابی را ببینم که رنگ نداشته باشد، جذابیت نداشته باشد، خودم نپسندم، می‌گویم این فروش ندارد. فروش هم نداشته باشد طرف از همان اول سرخورده و مأیوس می‌شود. پس بهتر است از همان اول اصلاً واردش نکنیم به بازار که بیاید و شکست بخورد و پولش را هم از دست بدهد. قرار نیست همان دفعۀ اول شما شاهکار بنویسید و پولدار هم بشوید و همۀ دنیا هم برایتان هورا بکشند. در موفقیت چنین چیزی نداریم. موفقیت این است که من صدتا اثر می‌سازم سه‌تایش موفق می‌شود، یا چهارتا، یا ده‌تا. ممکن است آن‌قدر کار کنم که به تدریج میزان موفقیتم زیاد شود، یا شاید هم بالعکس. کاری اولش خیلی عالی است اما می‌بینید به تدریج افت کرد. دقت کنید هر کاری به پول می‌رسد افت می‌کند. چرا چون این آدم از اولش هم نه دنبال کار، که دنبال پول بوده است. لذت نمی‌برد از این‌که دیگران از کارش لذت ببرند. این آدم فقط از دیدن رنگ اسکناس لذت می‌برد. یک خوبی کتاب این است چون سود بالایی در آن نیست، همه قشری را در بازارش جذب و ماندگار نمی‌کند. و این خیلی چیز خوبی است! من به همه می‌گویم اگر می‌خواهید پولدار شوید بدانید با کتاب نمی‌شود. در حوزۀ کتاب خیلی باید حوصله داشته باشید تا به امکانات مناسب برسید. خواستی پولدار شوید بروید هندوانه بخرید از سر زمین و بیاورید پنج برابر بفروشید. همان روز هم نتیجه‌اش را می‌بینید. اما در کار کتاب باید دانشش را داشته باشید، حوصله‌اش را داشته باشید، فرهنگی باشید و….

به نظرم در همین کار کتاب هم کسانی که می‌آیند و آثار دیگران را چاپ می‌کنند و به صاحبان اصلی آن آثار بها نمی‌دهند، مؤثرند در از بین بردن صنعت نشر و کتاب. در ایران چون کپی‌رایت نیست خودمان دیگر هیچ انگیزه‌ای به رشد و خلاقیت در صنعت فرهنگی نداریم. آیا ما آینده‌ای برای این دختر و پسری که امروز از دانشگاه ادبیات بیرون می‌آیند متصور شده‌ایم؟ کجا بیاید کار کند؟ او باید بیاید تا من به او سفارش بدهم که برود کتاب بنویسد. نشر ما خیلی این کار را می‌کند. مثلاً همین کسی که مولوی ما را نوشت (یک مجموعۀ چهار جلدی که جایزۀ یونسکو را برد) خانمی بود شاگرد اول ادبیات. سیمرغ عطار را هم برای ما نوشت. ما یک سال متن اصلی سیمرغ عطار را که به نظم بود بارها و بارها می‌خواندیم. وقتی خوب متوجه می‌شدیم چه می‌گوید و چه حس و حالی دارد می‌رفتیم سراغ متن خودمان. یک عارف هم پیدا کرده بودیم که نقاش هم بود. یک تیم سه نفره شدیم و بعد از دو سه سال نتیجۀ نهایی کار درآمد.

1

البته هستند افراد خوش‌ذوقی هم که خودشان کار آماده‌ای برای ما می‌آورند که چاپ کنیم. اما معمولاً این ما هستیم که گرا می‌دهیم، با توجه به نیازی که در جامعه احساس می‌کنیم. من در این کار فهمیدم چقدر کتاب‌های مخصوص نوجوانان می‌توانند قدرتمند باشند. چرا؟ چون تخیل را فوق‌العاده قدرتمند می‌کند. یک نوجوان احتیاج دارد که تخیل داشته باشد. رؤیا داشته باشد. بدترین چیز در زندگی ناامیدی است. شما یک تیر بزنید به امید یک انسان، هلاک می‌شود. تمام آن‌هایی که معتاد شده‌اند، آن‌هایی که در زندگی‌شان شکست عاطفی خورده‌اند، آدم‌هایی هستند که به امیدهایشان تیر خورده است. حالا وقتی شما می‌آیید و به یک نوجوان از کودکی‌اش رویاپردازی یاد می‌دهید، یاد می‌دهید چطور باید پرواز کند، چطور باید تخیل کند و… این نوجوان آینده‌اش را می‌سازد با این رویاپردازی‌ها. و آنچه فکر می‌کند همان چیزی می‌شود که در زندگی‌اش اتفاق می‌افتد. اگر دارد موفقیت را رویاپردازی می‌کند، موفق می‌شود. اگر دارد تجارت را خیلی قوی می‌بیند، تاجر خیلی قوی‌ای می‌شود. وقتی شما در هزارویک شب می‌خوانید جوانی سوار اسب می‌شود، اسب بال درمی‌آورد و… وقتی چنین داستانی را ترویج می‌کنید دارید به نوجوان می‌گویید: «ببین! خیال کن! آرزو داشته باش!» آرزویش را نکشید. آرزوی جوان را نباید کشت. این‌ها را در کتاب‌ها همینجوری نیاوردند. حساب و کتاب پشتش بوده. حالا وقتی ما می‌خواهیم مثلاً از داستان‌های هزارویک شب انتخاب کنیم، هدفمند انتخاب می‌کنیم تا به خواننده جهت بدهیم.

ما اوایل که وارد این صنعت شده بودیم، همه می‌گفتند نقاشی‌های شما خیلی بازاری است. من و خانمم به هم می‌گفتیم بازاری یعنی چی؟ عده‌ای می‌گفتند چون طراحی‌های کتاب‌های ما شبیه تصویرسازی‌های دیزنی است باعث فروش بالایشان شده و از این نظر خوب نیستند. من به خانمم گفتم که بیا برویم یک طراح خوب ایرانی پیدا کنیم و طراحی‌های سیمرغ عطار را بدهیم او بزند. همین شد یکی از کتاب‌های ما که هشت نه سال است تولید شده و خیلی نقاشی‌های قشنگی دارد. اما مردم نمی‌خرند. فرهنگی‌هامان می‌خرند. معلم‌ها می‌خرند. اما بچه‌ها نمی‌خرند. چون بچه‌های ما با دیزنی بزرگ شده‌اند. برای اینکه ذائقۀ‌شان را تغییر بدهیم پروسۀ طولانی‌ای را پیش رو داریم. باید فیلم‌ها و کتاب‌های قشنگ بسازیم. امثال دیزنی خیلی زحمت می‌کشند. شما ببینید یک فیلمی که پیکسار تولید می‌کند چقدر آدم در تیم تولیدش دارد. نزدیک دویست یا سیصد میلیون دلار هزینه می‌کند. چند میلیارد هم در عروسک و کتاب و اسباب‌بازی و دی‌وی‌دی و… هزینه می‌کند. بزرگسالانشان هم می‌آیند در سینما می‌نشینند و آن محصولات را نگاه می‌کنند. این ادعای بدی است که بخواهیم با کم‌کاری‌هایمان باز هم مثل آن‌ها بشویم. آن‌ها واقعاً خیلی زحمت می‌کشند. و آنقدر کارهایشان زیاد است که همه چیز تخصصی پیش می‌رود و هرکس مسئول اجرای کار مشخصی می‌شود. ما حتی در فیلمنامه‌نویسی و قصه‌‌پردازی هم خیلی خوب نیستیم. کلاً در همه چیزمان خیلی به کیفیت محصول نهایی بها نمی‌دهیم.

2

امروزه، با وجود اینترنت، عدالت در دسترسی به منابع برای کسی که در هاروارد درس می‌خواند با کسی که در علی‌آباد کتول درس می‌خواند تقریباً برابر است. در زمان‌های قدیم که عطار و مولوی و… بوده‌اند مگر چنین امکاناتی بوده است؟ نه. نه هواپیما بوده و نه جاده. نه اتومیبل بوده و نه الکتریسیته. نه تلگراف بوده و نه پُست. پس چطور این آثارشان را خلق کرده‌اند؟ این‌ها مراجعه به درون داشتند که آن هم با فکر ممکن است. شما وقتی فکر می‌کنید، فیلمنامۀ خوب می‌نویسید. وقتی فکر می‌کنید، کتاب خوب درمی‌آورید. ایده‌ای که توأم با فکر بوده باشد فرد را قدرتمند می‌کند. من می‌گویم آدم ممکن است ایدۀ خوبی را از کسی بگیرد اما خودش هم فکر کند و بپروراندش. آن وقت است که اوج می‌گیرد. خداوند انسان‌ها را طوری آفریده است که همۀ‌شان (نه فقط بعضی‌ها) قدرت خداوندی دارند (یا خیلی به قدرت خداوندی نزدیک می‌شوند). انسان‌ها آن‌قدر قابلیت‌های فوق‌العاده دارند که یک مقداری از آن هم بروز پیدا کند به اوج می‌بردشان. در مجموع انسان قابلیت‌های زیادی دارد. اگر کم از آن‌ها استفاده کند کیفیت کارش پایین می‌آید. ما نمی‌توانیم همه را مقصر بدانیم در ضعیف بودن صنعت نشر. خوب من نوعی که الان در این صنعت حضور دارم مگر چقدر کار قوی تولید می‌کنم که انتظار داشته باشم این صنعت قوی باشد؟ خیلی کم. من که نمی‌توانم بروم همسایۀ بغلی‌ام را که ناشر است مقصر بدانم، یا رئیس صنف در وزارتخانه را مقصر بدانم. من خودم باید بروم سراغ کارهای خوب و بزرگ. ببینید مثلاً این همه ساندویچ‌فروشی اما چندتا را مردم پیله می‌کنند بهشان. چرا؟ کیفیتشان متفاوت است. اینهمه نشر اما چندتایشان موفق هستند و سود می‌کنند. چرا؟ این همه خودرو تولید می‌شود اما چندتایشان است که دست و پای مردم برای داشتنشان می‌لرزد. چرا؟ به خاطر کیفیتشان است. حتی تبلیغات هم اثر موقت دارد. محصول بد بعد از یک مدت دیگر تبلیغات خوبش بی‌فایده است. شما باید کیفیت محصولتان پایدار باشد. حتی نباید فریبکارانه باشد. مثلاً عجالتاً رنگ و جلایی بدهید تا بهتر بخرند. درست است که به ظاهر کیفیت را بالا برده‌اید اما همچنان به دنبال پول هستید. دنبال اینکه کسی از خواندنش لذت عمیق و واقعی ببرد نیستید. پایداری در کیفیت وقتی ایجاد می‌شود که شما آن حس و انرژی مثبت را بخواهید در فضای دیگران انتقال بدهید.

ما جامعۀ بی‌پشتکار و بی‌هدفی هستیم. این خلاصۀ کلام من است.

شما می‌گویید نگرانیم که بازار کمیک ایران قبضۀ آثار خارجی و ابرقهرمان‌های غیربومی شود. یک مثال برایتان بزنم. بنز ماشینش را آن ور آب بیست‌وپنج هزار دلار به ما می‌دهد صفر کیلومتر. فکر می‌کنید بنز چند درصد سود می‌برد روی ماشینش؟ فقط ده درصد. و مالیات سنگینی هم به دولت آلمان می‌دهد. وقتی می‌آید اینجا دولت ایران صد در صد رویش پول می‌گیرد. یعنی از خود کارخانۀ بنز بیشتر از این ماشین پول درمی‌آورد. بعد شما می‌دانید تویوتا برای واردات در ژاپن چقدر باید عوارض بدهید؟ صفر. شما پیکان ما را آنجا ببرید هیچ عوارضی از شما نمی‌گیرند. بنز هم ببرید هیچ عوارضی نمی‌گیرند؟ سودشان روی اعتمادبه‌نفسشان است. آنقدر این کشور جنس داخلی خوب درست کرده است که دیگر نگران ایجاد بازار رقابتی در این حوزه با محصول یک کشور دیگر نیست. می‌گوید شما هر ماشینی دلت می‌خواهد در کشور من بخر. مطمئنم آنقدر کیفیت محصول داخلی من بالاست که محصولات وارداتی هرگز رقیبی برای من نخواهند بود. شما اگر کار با کیفیت تولید کنید دیگران خودشان می‌آیند سراغت.

بیاییم اول ایرادمان را قبول کنیم، بعد برویم ببینیم چرا توقع بیش از اندازه داریم. وقتی بنده خودم خوب کار نمی‌کنم چرا توقع بی‌جا دارم. هی فخرفروشی، هی هنر نزد ایرانیان است و بس، ما چند هزارسال تمدن داریم و… خوب این‌ها در قدیم بود. امروز چه؟

ما هم متعصبیم، هم کارهایمان ضعیف است. از خودم شروع می‌کنم. اما عمومی نگاه می‌کنم. می‌بینم ریشۀ ایرادات ما برمی‌گردد به نداشتن صداقت و حرفه‌ای‌گری و کار زیاد. صحبت قشنگی آقای محمود دولت‌آبادی داشت. می‌گفت زمان شاه بردندش زندان. در آنجا خیلی افسرده شده بود. جوان بود. همه چیزش بهم‌ریخته بود. هیچ امکاناتی نداشت. گفت وقتی از زندان انداختنم بیرون به ده برگشتم. پدرم آدم محترم و کم‌حرفی بود. اما وقتی حرف می‌زد آدم لذت می‌برد که گوش کند. به پدرم گفتم حالم خیلی بد است. هیچ امیدی به زندگی ندارم. برگشت به من گفت: «پسرم برو کار کن. خیلی کار کن. خیلی کار کنی همۀ این‌ها از بین می‌رود.» مردم ایران کار نمی‌کنند. برای همین افسردگی و خمودگی هم زیاد است.

ما در ایران مشکل عظیمی داریم به اسم فرهنگ کم‌کاری. نداشتن تمرکز کاری. نداشتن راستگویی و صداقت، نه با دیگران که با خود. از خودمان بپرسیم چقدر کار می‌کنیم، چقدر زحمت می‌کشیم که این‌قدر توقع داریم؟ این‌ها را نداریم، لذا رشدها هم رشدهای خیلی خوبی نیست.

3

برای کتاب‌های فردوسی و سعدی و حافظ و مولوی کسی جایزه نگذاشت. هر چقدر آن‌ها بندگان خدا بودند ماها هم هستیم. مسئله این است که آن‌ها آدم‌های فوق‌العاده پُرکاری بودند. اگر متفکر بودند پُرکاری‌شان در تفکرشان بود. اگر خطاط بودند پُرکاری‌شان در خطاطی‌شان بود. اگر داستان‌سرا بودند پُرکاری‌شان در داستان‌سرایی‌شان بود.

به نظرم الان مشکل نشر بیشتر نبود کار خوب است. کارت خوب باشد، نیتت خوب باشد، زحمت کشیده باشی، اجحاف نکنی، قیمت گران ندهی و… در این حوزه رشد خواهی کرد. گاهی اوقات می‌بینید کسی کار خوبی انجام داده است اما آن‌قدر گران می‌فروشد که مخاطبی که درآمد زیادی ندارد برای تهیه‌اش به زحمت می‌افتد. بچه‌اش بخواهد کتابی بردارد باید کلی حساب و کتاب کند ببیند می‌تواند با حقوق این ماهش این محصول را بخرد یا نه. کار هم خوب است اما یک قیمت وحشتناک رویش گذاشته شده است. دقت نمی‌کنیم که در مورد این کار خوب فقط نگران خودمان هستیم. نگران بقیه‌ای که باید این را بخرند نیستیم. قیمت را خیلی نباید بالا برد. کمتر سود ببریم. این ایراد ما ایرانی‌هاست. این ما هستیم که این را آوردیم و تبدیل به تبعیض طبقاتی‌اش کردیم. ما خودمان باید بتوانیم برای خودمان از درون نسخۀ خوبی بپیچیم. آن هم با پُرکاری، تلاش، مطالعه و پایین آوردن سطح توقعات.

نوآوری یک مقدارش باور است. اگر من به شما بگویم هیچی نخواهی شد، حرف سنگینی به شما زده‌ام که ممکن است که بلافاصله روحیه‌ات این انرژی منفی را بگیرد و به سیستم درونی‌ات منتقل کند و سیستمت هم تبعیت کند. بالعکس، اگر من بگویم شما فرد فوق‌العاده‌ای هستید و مطمئنم آیندۀ خیلی درخشانی خواهید داشت، من که شما را نمی‌شناسم اما با دو کلمه، یکی مثبت و یکی منفی تأثیر زیادی روی شما می‌توانم بگذارم. پس یکی محیط‌های اجتماعی است که آدم باید هرجوری که می‌تواند از آدم‌های منفی‌نگر دوری کند. و یکی دیگر هم اینکه خودباوری داشته باشد که من می‌توانم یک کار قشنگی را بیرون بدهم. نوآوری از خودباوری می‌آید. این شروع یک نقطه است. و بعدش هم که رویا دیدن. آدمی اگر رویای چیزی را داشته باشد، احتمال زیادی وجود دارد که رویایش به واقعیت ‌بپیوندد. پس چه بهتر که فکر خوب، فکر شاد و فکر مثبت بکنیم. مثلاً بعضی‌ها می‌آیند به من می‌گویند آقا این فیلم شما این‌قدر بیشتر فروش نمی‌کندها. می‌گویم من که نه خدا هستم نه پیغمبر و نمی‌دانم آینده چه می‌شود. راست می‌گویید، ممکن است کم بفروشد، یا متوسط، یا حتی زیاد. اما من باید بهترین سعی‌ام را بکنم و بقیه‌اش را دست خداوند بسپارم. به طرف گفتند یک پایت را بلند کن، گفت چشم و بلند کرد. گفتند دوتا پایت را بلند کن، دیگر نمی‎‌توانست. پس همه چیز در اختیار ما نیست. ما نمی‌توانیم هر کاری را انجام دهیم، اما آن یک پایی که در اختیار ماست را که می‌توانیم بلند کنیم! آن کاری را که می‌توانیم انجام دهیم انجام دهیم. ما باید بهترین تلاشمان را بکنیم تا بعداً خودمان را سرزنش نکنیم و بگوییم ما تردید داریم که خدا نخواست ما به هدفمان برسیم، یا خودمان با کم‌کاری و اشتباه مانع خودمان شدیم! من می‌گویم مثبت بودن، مثبت فکر کردن، خلاق بودن، خودباوری داشتن، پویا بودن، دور شدن از طمع و مادّیگری و حرص و حسادت و دروغگویی چیزهایی هستند که لزوماً در حلقۀ مذهب هم محصور نیستند. بار روانی دارند. قدرت یک انسان را بالا می‌برند.

4بیایید صداقت داشته باشیم و کار دیگران را کپی نکنیم. من نمی‌گویم کارهای خارجی را منتشر نکنیم. می‌گویم برویم نمایندگی فلان شرکت خارجی نشر را بگیریم، پولش را بدهیم و بعد بیاوریمش داخل کشور. چون آن‌ها هم باید دیده و خوانده و شنیده بشوند در ایران. اما نه با این شیوه. خیلی زشت است که فردی خارجی می‌آید در نمایشگاه بین‌المللی ما و حیرت می‌کند از این میزان کتاب که دزدی هستند! مطمئن باشید در گزارششان می‌نویسند که اصلاً نزدیک این‌ها هم نشوید. و این‌طور است که با ما وارد تجارت پویا نمی‌شوند. چون امنیتی ندارند. من به یک ناشر اتریشی گفتم بیا با ما کار کن گفت من چطور رایتم را در اینجا حفاظت کنم؟ گفتم ما قانون کپی‌رایت نداریم. حالا من شخصاً هم به تو قول بدهم فردا کس دیگری کار تو را کپی کرد من نمی‌توانم جوابگو باشم. از ماست که بر ماست. دولت را مقصر کردن، دنبال بهانه رفتن است. مگر دولت چه کسی است؟ همین آدم‌های عادی هستند که بدنۀ دولت را تشکیل می‌دهند. مگر چقدر می‌تواند کار کند؟ بیشتر باید نگاه‌مان به درون باشد. مشکل خودمان هستیم.

تمام

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *