نبرد فریدون و ضحاک

420-240

داستان غلبۀ خیر بر شر

اشاره‌ای به گذشته

در مرور داستان کاوۀ آهنگر و ماجرای دشمنی او با ضحاک، به نام فریدون هم اشاره شد. مردی از تبار جمشید که فرمانروایی را میراث پدران و حق مشروع خود می‌دید و – از مدت‌ها پیش از قیام کاوه – برای جنگ با ضحاک مهیا می‌شد. همان‌جا گفتیم که فریدون به یاری کاوه، قدرت و سپاه ضحاک را فروشکست و به دوران طولانی پادشاهی او پایان داد. در این‌جا به داستان فریدون و پیکار او با ضحاک می‌پردازیم.

فرانک و آبتین

فریدون، فرزند آبتین و فرانک، پسری از تبار شاهان پیشدادی بود. ضحاک مصمم به نابودی دودمان سلطنتی و در جستجوی بازماندگان جمشید، آبتین و بسیاری دیگری از اقوام او را کشت و عدۀ دیگری از آنان را هم به زندان و سیاه‌چال انداخت؛ اما به فریدون دست نیافت و جستجوی او برای پیدا کردن آخرین پسر از نسل جمشید به جایی نرسید. فرانک فریدون را برداشت و او را در گوشه‌ای از جهان، به دور از چشم جاسوس‌ها و خبرچین‌های ضحاک بزرگ کرد و پرورش داد؛ به این امید که این پسر روزی انتقام خون پدرش را می‌گیرد و آخرین مردان وفادار و دلیر زمانه را در جنگ با ضحاک فرماندهی می‌کند و به دوران ظلم و تاریکی پایان می‌دهد. هدفی که تا مدت‌ها ناممکن و حتی جنون‌آمیز به نظر می‌رسید و راهی برای تحقق آن متصور نبود. زیرا قدرت و وحشت و ابهت ضحاک بر همه‌جا سیطره داشت و کسی، حتی شجاع‌ترین مردان آن روزگار نیز جرأت مخالفت با وی را در خود نمی‌دید. خادمان ضحاک به کسی رحم نمی‌کردند و با مجازات‌های سخت و هولناک در دل مردم هول و هراس می‌انداختند. اما فرانک به آینده و به تغییر شرایط امید بسته بود و باور داشت که ستم و بیداد – حتی اگر جهان را مقهور و مبهوت خود کند – پایدار نمی‌ماند. همین امید و ایمان پاک بود که آخرین روزنه‌ی نجات را حفظ کرد و جلوی چیرگی کامل تباهی بر دل‌ها را گرفت.

فریدون و ضحاک

روزها گذشت و سرانجام خبر شورش کاوه و همراهی مردم ستمدیده و ناراضی با او و پیروزی‌های آن‌ها بر لشکریان ضحاک سر زبان‌ها افتاد و زمان نقش‌آفرینی فریدون نیز فرارسید. آسمان و زمین هم در چالش بزرگی که در پیش بود به یاری فریدون آمدند. کاوۀ آهنگر حق فرمانروایی او را به رسمیت شناخت و به وی اعلام وفاداری کرد؛ مردم گروه گروه به سپاه وی پیوستند و از ادعای پادشاهی او حمایت کردند؛ سروش (فرشتۀ نگهبان و پیک ایزدی) نیز از راه رسید و راز باطل‌کردن جادوهای ضحاک را به فریدون آموخت. همچنین آهنگران برای او گرزی ساختند که سر آن به شکل سر یک گاو بود.

1فریدون پیشاپیش سپاهی بزرگ به جنگ ضحاک شتافت و – چنان‌که می‌دانیم – بر او پیروز شد. او قفل زندان‌ها را شکست و بی‌گناهان را رها کرد و دخترانی را هم که در حرمسرای ضحاک اسیر بودند نجات داد. در پایان داستان، آن‌جا که قهرمان و دشمن مخوف او رودرروی یکدیگر ایستادند، فریدون با گرز خود ضربه‌ای به سر ضحاک کوبید و کارش را یکسره کرد. فریدون تصمیم گرفته بود تا ارباب تاریکی و پلیدی را از پا دربیاورد و جهان را از شر او نجات دهد، اما سروش دوباره از راه رسید، او را به خویشتن‌داری فراخواند و از کشتن ضحاک منع کرد. سروش می‌گفت که از درون جسم بی‌جان ضحاک هزاران جانور موذی و اهریمنی بیرون می‌ریزد و آن‌ها جهان را آلوده و تباه می‌کنند. پس فریدون از حق خود برای انتقام‌گیری شخصی صرف‌نظر کرد؛ آن‌ها به جای کشتن ضحاک، او را به بند کشیدند و در غاری در کوه دماوند زندانی کردند.

این چنین بود که دوران طولانی حکومت ضحاک به پایان رسید. فریدون و یارانش، برای بازگرداندن کامل آرامش و امنیت، دیوهای متحد ضحاک را نیز در گوشه و کنار جهان پیدا و شکار کردند. این دیوها حتی بعد از شنیدن خبر سقوط ضحاک حاضر به عقب‌نشینی و تسلیم نبودند و برای بقا در میان انسان‌ها می‌کوشیدند.

تأملی کوتاه بر این داستان

در گوشه‌ای از این داستان پرفراز و نشیب، داستان فرانک و جدال او با سرنوشت جای دارد. زنی که خیلی زود همسرش را از دست داد و تنها ماند؛ اما تسلیم نشد و به آن اندک امیدی که برایش باقی مانده بود چنگ انداخت و آن را گرفت و در قلب خود زنده نگه داشت. او پسرش را چنان تربیت کرد که شایستۀ فرمانروایی باشد و هنگام فرارسیدن زمان مناسب، تردید و ترس به خود راه ندهد. پس داستان فریدون، داستان امید حتی در بدترین روزها و دشوارترین شرایط و تلخ‌ترین فجایع است. همان قصۀ قدیمی و پرتکرار ایمان به پیروزی نهایی خیر بر شر و درستی بر نادرستی؛ هرچقدر هم که این پیروزی – در ظاهر و در ذهن مردم زمانه – ناممکن و دور از انتظار باشد. البته این داستان، داستان صبر و شکیبایی نیز هست؛ صبر در روزهای یکه‌تازی و قدرت‌نمایی دشمن و انتظار کشیدن برای فرارسیدن زمان مناسب.

مرتضی میرحسینی

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *