ایلیا و گنج بزرگ

420-240

جدیدترین اثر کمیک انتشارات مناجات

با نویسندگی مجید احمدی و تصویرگری سید حسام‌الدین محفوظی

1

باران ۱۱ سال دارد. کلاس پنجم دبستان است. کتاب زیاد می‌خواند. نقاشی زیاد می‌کشد. یک سال است که یاد گرفته بسیاری از کتاب‌هایی که می‌خواند کمیک یا کمیک استریپ هستند. حتی دیگر بلد است مجموعه‌ای را که دوست دارد در فضای مجازی پیدا کند. باران کتاب ایلیا و گنج بزرگ را خواند و درباره‌اش مفصل برای ما صحبت کرد.

بخشی از حرف‌های این دوستدار کوچک کتاب‌های کمیک را دربارۀ این کتاب با هم بخوانیم:

داستان جالبی بود. اولش خوب شروع شد؛ اینکه ایلیا و دوستانش به خاطر پیدا کردن طلا با یک سفینه به فضا رفتند و کلی ماجرا برایشان اتفاق افتاد. اوج هم که وسط‌هایش زیاد داشت! همان اتفاق‌هایی که می‌افتادند.

نقاشی‌های کتاب به نظرم جالب بودند، خصوصاً در سیارۀ بستنی‌ها! از قیافۀ بچه‌ها هم خوشم آمد، اما تشخیصشان از همدیگر سخت بود. همه شبیه هم بودند. لباس‌هایشان هم یکی بود. من از روی مدل و رنگ موهایشان تشخیص می‌دادم کدامشان کدام یکی است! فقط یک نفرشان عینک داشت. خوب بود مثلاً یکی خال داشت، یکی لاغرتر بود، یکی چاق‌تر بود، … بعد آن‌وقت مثلاً بچۀ چاق‌تر در سیارۀ خونه‌مونه قندیا که پُر از شیرینی و بستنی بود تمام مدت داشت می‌خورد!

قسمتی که یکی از بچه‌ها به خاطر دروغ‌گویی سیاه شد اصلاً جالب نبود. ما که می‌دانیم دروغ‌گویی خوب نیست. در داستان کسی که دروغ گفت سیاه شد. انگار دارند بچه‌ها را تهدید می‌کنند. من این را می‌دانم که حتی اگر دروغ بگویم هم سیاه نمی‌شوم. اما به دروغ حرفی نمی‌زنم چون خودم می‌دانم کار خوبی نیست. یا مثلاً غرور که شبیه یک سیاه‌چاله شده بود.

در کل پیام قصه خوب بود. اینکه ایلیا فهمید گنج بزرگ طلا نیست. امام زمان(عج) گنج بزرگی است. اما ای کاش در داستان به خانوادۀ ایلیا و دوستانش هم اشاره می‌شد. این‌جوری که ایلیا از برگشتن پیش خانواده‌اش هم خوشحال می‌شد و خانواده هم برایش گنج بود.

من از کتاب‌هایی که اندازه‌شان کوچک‌تر هستند بیشتر خوشم می‌آید (قطع کتاب رحلی است). دلم هم می‌خواست داستانش تخیلی‌تر بود و هر اتفاقی که می‌افتاد شکل‌های بیشتری داشت؛ یا بخش‌های داستان جداجدا تعریف می‌شدند و اول کتاب برایشان فهرست بود. نه فهرست معمولی مثل کتاب‌های معمولی‌ها! نه! یک فهرست تصویری شبیه کتاب‌های باب اسفنجی که چندقسمت چندقسمت نوشته شده و اولش یک نقاشی مثل نقشۀ گنج آمده و گفته هر داستانش را کدام صفحه دارد.

من کتاب تخیلی زیاد می‌خوانم؛ مثل جودی دمدمی و تام گیتس. برای دوستانم هم کتاب کادو می‌برم. اگه بخواهم ایلیا را برای کسی ببرم برای دو نفر از هم‌کلاسی‌هایم می‌برم که کلاس نقاشی می‌روند و از این جور عکس‌ها زیاد می‌کشند.

من رباتی که به همراه بچه‌ها رفته بود فضا را دوست داشتم. بستنی‌ها و سیارۀ طلایی را هم دوست داشتم. آدم‌کوچولوهای سیارۀ طلایی خیلی بامزه بودند!

خوب بود که به امام زمان(عج) هم اشاره کردند. البته ما خودمان در کتاب هدیه‌های آسمانی در مدرسه هم خواندیم که امام زمان(عج) مثل خورشید پشت ابر هستند. وقتی در غیبت هستند هم جایی تاریک نیست. ما نمی‌بینیمشان. اما در این کتاب نوشته: «این تاریکی موقت است». یعنی امام را به بیشتر به نور تشبیه کرده تا خورشید. نور با خورشید فرق می‌کند! تاریکی وقتی است که نور نباشد. اگر خورشید داریم که جایی تاریک نمی‌شود! چون این خورشید پشت ابر است ما خورشید را نمی‌بینیم. وگرنه جایی تاریک نیست!

زیاد از آخر کتاب خوشم نیامد. کاش داستان جزئیات بیشتری داشت. من نفهمیدم سرنوشت بقیه بچه‌ها چی شد؟ یعنی انقدر بد بودند که دیگر برنگشتند زمین؟!

2

باران نقاشی کردن را دوست دارد. در جواب ما که پرسیدیم می‌خواهی در آینده چه شغلی داشته باشی گفت:

وقتی بزرگ شدم، طراح کیف و کفش می‌شوم. با دوستم یک شرکت می‌زنیم. با هم کلی حرف زدیم! قرار گذاشتیم او به کارهای کارگاه برسد، اما طرح‌ها و مدل‌های جدید را من بکشم!

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *