درنگی بر ماهیت اساطیر و حماسه‌های ایرانی – بخش اول

420x240

تقدس‌زدایی از ایزدان و تبدیل آن‌ها به شاهان و پهلوانان فانی

اشاره‌ای به موضوع

اوایل دهۀ هفتاد بود که دکتر مهرداد بهار (وفات: آبان ۱۳۷۳) در مصاحبه‌ای به برخی ویژگی‌های «اساطیر و حماسه‌های ایرانی» پرداخت و از روند و سیر شکل‌گیری برخی اسطوره‌ها و حماسه‌ها و تغییر و تحولاتی که در گذر زمان در شخصت‌ها و قصه‌ها ایجاد شده سخن گفت. این مصاحبه که در سال‌های پایانی زندگی وی انجام گرفت هنوز حاوی نکات بسیار جالب و مهمی است و بازخوانی بخش‌هایی از آن ما را در فهم بهتر اساطیر ایرانی یاری می‌دهد.[۱] اشاره به این نکته در همین ابتدا ضروری است که ما در این سلسله یادداشت‌ها به پرسش‌هایی از نوع این می‌پردازیم که «آنچه امروز با عنوان اسطوره‌های ایرانی می‌شناسیم چگونه و در چه شرایطی شکل گرفتند؟» و می‌کوشیم به این سؤال مهم نیز پاسخ بدهیم که «آیا می‌توان چارچوبی مشخص برای تمایز میان اسطوره‌های ایرانی با اساطیر ملل و اقوام دیگر ترسیم کرد؟».

اساطیر ایرانی؛ تقدس و تکرار کردار ایزدان

1

بهار در ابتدای این مصاحبه می‌گوید که «در بسیاری از نقاط دنیا، حماسه‌ها به کلی با روایات اساطیری‌شان جداست، ولی در بسیاری از سرزمین‌ها، به ویژه در ایران، حماسه‌سرایی

از اسطوره‌های خیلی کهن هند و ایرانی اصلاً جدا نبوده است». سپس کمی جلوتر در تکمیل این ادعای خود اضافه می‌کند که «آن بخش از زندگی پهلوانان ارزش به یاد ماندن و نقل شدن داشت که شبیه کردار ایزدان بود. یعنی آن جنبه‌های زندگی، قابلیت بازماندن در یادها را دارد که مقدس باشد. آن چیزی مقدس است که شبیه کردار ایزدان باشد. پس پهلوانان هم در واقع برای بقا و برای جاوید شدن خود، روایات و کردارهای ایزدان را تکرار می‌کردند». هر نسل فقط آن دسته از روایت‌ها را برای نسل بعد از خود بازخوانی می‌کرد که جنبه‌هایی از تقدس در آن وجود داشت و «شبیه کردارهای مقدس ایزدان بود». سایر چیزها، کم‌اهمیت تلقی می‌شدند و خواه‌ناخواه در گذر از یک نسل به نسل بعدی فراموش می‌شدند و از یاد می‌رفتند.

اثر دین زرتشتی بر اساطیر ایرانی؛ تبدیل ایزدان به پهلوانان

4_5868664517507941649بهار می‌افزاید: «آمدن دین زرتشت و یکتاپرستی به ایران… باعث می‌شود که آن گروه اساطیر هند و ایرانی و روایات و قصه‌ها و داستان‌های الهی مربوط به ایزدان به کلی کنار گذاشته شود». چرا چنین شد؟ زیرا «دید یکتاپرستانه، اهورامزدا را در مرکز تفکر قرار می‌دهد» و ایزد دیگری را هم‌ردیف و هم‌سنگ او نمی‌پذیرد. پس برخی از این «ایزدان در تفکر بعدی ایرانی کم و بیش به فرشتگان تبدیل می‌شوند؛ فرشتگانی که نقشی دارند، ولی این نقش چندان عظیمی نیست». یعنی دیگر از آن‌ها کارهای شگفت‌انگیز خدایان سر نمی‌زند و نقش آن‌ها در روایت‌ها به اعمالی مثل راهنمایی و پیام‌رسانی محدود می‌شود. تعداد دیگری از آن‌ها نیز از این دگرگونی اثر بیشتری پذیرفتند و به یکی از پهلوانان قصه‌ها تبدیل شدند؛ انسان‌هایی نیرومند و اغلب فاتح، اما فانی و محدود.

پس تا این‌جا و طبق صحبت‌های بهار، می‌توان گفت که با ظهور دین زرتشتی و ترویج یکتاپرستی، دین قدیمی و باورها و افسانه‌ها و خرافه‌های همرا آن تضعیف و منزوی می‌شود و «دیگر آن روایات کهن خدایان چندان مورد اعتقاد مردم نیست». جهان‌بینی مردم زمانه، نه ناگهان که به تدریج تغییر می‌کند و از جمله پیامدهای این تغییر یکی این است که «روایات کهن خدایان دینی هند و ایرانی از عالم ایزدی به عالم حماسه سقوط می‌کنند». این به چه معناست؟ بدین معناست که از یک طرف «ایزدان صورت پهلوانان پیدا می‌کنند» و از طرف دیگر و در مسیر همین تغییر «ضدخدایان نیز به صورت نیروهای شر درمی‌آیند».

به دنبال چنین تغییراتی، برخی مضامین روایت‌ها نیز دگرگون شدند و قصه‌ها در قالب جدید خود را بازتعریف کردند. زمینی شدن و محدودیت‌های فراوان همراه با آن حتی رابطۀ علت و معلولی داستان‌ها را هم دگرگون کرد و برای درک کنش‌ها و واکنش‌ها، منطق و معیارهای جدیدی متفاوت با گذشته شکل گرفت. مثلاً باران و باد دیگر مطیع و تابع نیستند و حتی گاهی همچون نیرویی مخالف برای آزمودن اراده و صلابت شخصیت‌های داستان عمل می‌کنند؛ خلاصه اینکه «پهلوان می‌تواند مثل ایزدان بجنگد، اما انسان دیگر نمی‌تواند مثل خدایان باران بیاورد».

نمونه‌هایی از این تغییر و تحول

420x240

اشارۀ بهار به این واقعیت بدیهی است که هر دینی، آموزه‌ها و معیارهای جدیدی را به مردم روزگار خود عرضه می‌کند و در مقابل بسیاری از ارزش‌ها و باورهای قدیمی همان مردم را به چالش می‌کشد و کنار می‌زند، چنان‌که «دین زرتشتی مانند دین مسیح بسیاری از اسطوره‌ها را محو کرده است»؛ مثلاً ایزد بهرام یا مهر در سایۀ غلبۀ دین زرتشتی «ارزش اسطوره‌ای خود را از دست داده‌اند». بهار بحث خود را بیشتر باز می‌کند: «اسطوره‌ای که دیگر در دین جایی ندارند البته نابود نمی‌شود، جایش را عوض می‌کند و از اعتقاد مقدس دینی به اعتقاد داستانی، پهلوانی تبدیل می‌شود». سپس خودش برای ورود به لایۀ عمیق‌تری از این موضوع، پرسش جالبی را هم پیش می‌کشد: «چرا تقدس ایزدی را از آن‌ها گرفتند و ایزدان را به شهریاران و پهلوانان تبدیل کردند؟» زیرا گریزی از انتخاب میان «تقدس» یا «بقا» وجود نداشت؛ «وقتی شما تقدس را از ایزدان بگیرید، می‌توانید آن‌ها را وارد حماسه‌ها بکنید و به پهلوانان بدل نمایید». وی بازهم از ایزد بهرام یاد می‌کند که به نظر وی در این تغییر و تحول به یک انسان «به رستم تبدیل می‌شود» و ویژگی‌های ایزدی خود را از دست می‌دهد. یعنی قدرت فرازمینی وی از او گرفته می‌شود و از خدایی توانا و کامیاب و فرهمند «به صورت پهلوانی بزرگ درمی‌آید». نیروهای شر و تاریکی نیز به شخصیت‌هایی مثل افراسیاب یا ضحاک تبدیل می‌شوند. به عبارت دیگر «این‌ها پادشاهان و پهلوانان شر هستند» که هر کدام در دوره‌ای پلیدی و تیرگی را نمایندگی و رهبری می‌کنند. این مظاهر گوناگون شر – ورای همۀ تفاوت‌هایی که از نظر شخصیت فردی و موقعیت زمانی و شرایط نقش‌آفرینی با یکدیگر دارند – در دوران خود هیچ فرصتی را برای ضربه زدن به خیر و نیکی از دست نمی‌دهند.

مرتضی میرحسینی

—————————————————————————————

[۱] برای مطالعه متن کامل این مصاحبه می‌توانید به کتاب «از اسطوره تا تاریخ» (نشر چشمه) مراجعه بفرمایید. اطلاعات کامل کتاب چنین است:

ــــ بهار، مهرداد؛ «از اسطوره تا تاریخ»، چاپ نهم (تابستان ۱۳۹۵)، نشر چشمه.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *