سایۀ سنگین رستم بر جهان اساطیری ایران

420-240-7

انتخاب فردوسی و تأثیر آن بر آیندگان

مقدمه‌ای کوتاه و اشاره به موضوع

چنان که می‌دانیم تاریخ اساطیری ایران دربرگیرندۀ نام ده‌ها پهلوان بزرگ و زندگی پرماجرای آن‌ها است و هر دوره‌ای از این تاریخ، شخصیت‌های مهم و اثرگذار و داستان‌های جذاب خود را دارد. اما این پرسش در ذهن بسیاری از ما وجود دارد که چرا در میان همۀ آن‌ها، بیش از همه رستم و حوادث و نبردها و آزمون‌های زندگی او را می‌شناسیم و سایۀ او چنین بر افسانه‌ها و حماسه‌ها و جهان اساطیری ما سنگینی می‌کند؟ این موضوع چقدر به جذابیت‌ها و پیچیدگی‌های شخصیت این پهلوان بزرگ بستگی دارد و چقدر به هنرمند (یا هنرمندانی) که وی را توصیف و داستان‌های زندگی او را روایت کرده‌اند برمی‌گردد؟ این یادداشت، تلاشی برای رسیدن به پاسخ این پرسش‌ها است و نیز تأملی کوتاه بر چگونگی شکل‌گیری این شخصیت اسطوره‌ای.

رستم؛ ریشه‌ها و بُن‌مایه‌های داستان او

1-7رستم، پهلوانی از زابلستان بود؛ سرزمینی که گویا سراسر نواحی میان «زابل و سیستان و بلخ و هرات»[۱] را فرامی‌گرفت. وی «در اصل ایزدی هند و ایرانی است که در حماسه‌های سکایی و ایرانی به پهلوانی بزرگ تبدیل می‌شود». چه زمانی این تبدیل و تحول انجام شد؟ می‌گویند از آن‌جا که نشانی از رستم و زال در اوستا نیست، می‌توان نتیجه گرفت که روایت‌های مربوط به این خاندان به دوران پس از سقوط شاهنشاهی هخامنشی تا اواخر عصر اشکانی برمی‌گردد، اما زمان تحول خود رستم از یک ایزد به یک پهلوان به دوره‌های کهن‌تر پیوند می‌خورد. شاید «همان زمان که جمشید، ضحاک و فریدون از اساطیر به جهان حماسه وارد می‌شوند، رستم هم در میان سکایان ایرانی‌تبار از ایزدی به پهلوانی می‌رسد»[۲].

این هم نکته‌‌ای قابل اعتنا است که داستان رستم و پدرش زال «از مایه‌ها و بُن‌مایه‌های مشترکی که در سیصد، چهارصد سال پیش از مسیح در درۀ سند و افغانستان و ماوراءالنهر مطرح بوده، بهره‌مند» می‌شود. مایه‌ها و بُن‌مایه‌هایی مانند شوم پنداشتن و طرد بچه در بدو تولد، جذابیت مردانه، پشت سرگذاشتن آزمون‌های دشوار و طاقت‌فرسا در مراحلی از زندگی، بارها چشم در چشم شدن با مرگ در حوادث مختلف، نیروی شگقت‌انگیز بدنی و دلاوری، خستگی‌ناپذیری در نبرد و مرگ بسیار تلخ و نابه‌هنگام و پیش‌بینی نشده در جایی خارج از میدان رزم؛ که همگی این‌ها در بیشتر داستان‌هایی که در فرهنگ این ناحیه پرورش و شاخ و برگ یافته‌اند ـ مانند داستان کریشنا (متعلق به درۀ سند) ـ وجود دارند[۳].

دست سنگین فردوسی و سلیقه‌ای که بر سلایق دیگر غالب شد

اما برگردیم به پرسش اصلی خودمان که البته پاسخ ساده و روشنی برای آن وجود دارد و همه چیز به شاهنامه و انتخاب فردوسی برمی‌گردد: «این رستم است که سراسر شاهنامه را پوشانده» و «در واقع اگر عصر رستم را با عصر زال جمع کنیم، از دورۀ منوچهر پیشدادی تا بهمن کیانی، یعنی از اواسط دورۀ دوم پیشدادی تا تقریباً پایان دورۀ کیانی را دربرمی‌گیرد که رستم محور شاهنامه است». او بزرگ‌ترین پهلوان زمان خود و قهرمان بیشتر داستان‌هاست و همه چیز خواه‌ناخواه به او و راهی که برمی‌گزیند و تصمیمی که می‌گیرد ارتباط می‌یابد. «رستم سراسر شاهنامه را فراگرفته است. او پهلوان شاهنامه است و اگر اسفندیار و سهراب عظیمی هم وجود دارند که با او می‌جنگند، برای این است که با کشته‌شدنشان به دست رستم، عظمت و قدرت و ابدیت رستم را در شاهنامه نشان بدهند. پهلوانی که بخواهد قبل یا بعد از عصر رستم در شاهنامه به جلوه‌گری بپردازد، حذف می‌شود و می‌دانیم و می‌بینیم که این داستان‌ها وجود داشته است».

شاید در این‌جا این پرسش در ذهن شکل بگیرد که چه داستان‌ها و شخصیت‌های دیگری بوده‌اند که با انتخاب فردوسی و در سایۀ سنگین رستم، اهمیت خودشان را از دست داده‌اند. «نه تنها گرشاسب از شاهنامه کنار گذاشته شده است، بلکه از طرف دیگر دارابِ شاه ـ پهلوان هم کنار گذاشته شده است. ما داراب‌نامه‌های چندی در دست داریم. که مهم‌ترین آن‌ها داراب‌نامۀ طرسوسی است که نشان می‌دهد داراب هم مانند گرشاسب و رستم، افسانه‌های عظیمی در پهلوانی دارد و رستم دیگری است. اما با این همه، در شاهنامه تکۀ بسیار کوچکی به وی اختصاص یافته است». پس چنان که کمی بالاتر به آن اشاره شد، همه چیز به شاهنامه و انتخاب فردوسی برمی‌گردد. این نه سایۀ رستم که دست نیرومند فردوسی است که روی سر و بر ذهن نسل‌های بعد از شاهنامه سنگینی می‌کند. اهمیت و اعتبار خدشه‌ناپذیر این اثر ادبی و تأثیر عمیق آن بر جریان قصه‌گویی و داستان‌پردازی در ادبیات فارسی، باعث شد که نگاه فردوسی به جهان اساطیر ایرانی به نگاه غالب تبدیل شود. کسی در تصویرسازی هماورد فردوسی نشد و کوشش‌ها و بازآفرینی‌های دیگری که پیش یا پس از او انجام گرفت، هیچکدام به چنین اعتباری نرسیدند. «این هنر فردوسی است» که از میان ده‌ها شخصیت و قهرمان جذاب که پیش روی خود می‌دید، دست به انتخاب یکی از آن‌ها زد و «مناسب کار خویش [دیگر پهلوانان بزرگ] را کنار گذاشت». وی بخشی از جهان اساطیری و حماسه‌های ایرانی را به سلیقۀ خود بازآفرینی کرد و در این کوشش ستودنی، رستم را شخصیت محوری گرفت و دیگران را در مواجهه با او تصویر کرد.

مرتضی میرحسینی


[۱] همۀ جملات درون گیومه («») که در این متن وجود دارد از یکی از سخنرانی‌های دکتر مهرداد بهار (با عنوان «تأثیر حکومت کوشان‌ها در تشکیل حماسۀ ملی ایران») انتخاب شده است؛ ر.ک: بهار، مهرداد؛ «از اسطوره تا تاریخ»، چاپ نهم (تابستان ۱۳۹۵)، نشر چشمه.

[۲] بهار در همین فصل از همین کتاب می‌گوید که «جمشید در اساطیر ودایی خدایی است که بر زمین می‌آید و نسل انسان‌ها را به وجود می‌آورد، در حالی که در ایران او دیگر خدا نیست و تنها شاهی بزرگ به شمار می‌آید… ضحاک در اوستا یک اژدهای سه سر و شش چشم است و در پی تحولی ایرانی، در شاهنامه پادشاهی بیگانه شده است» و بعد کمی جلوتر اضافه می‌کند که «شخصیت رستم دقیقاً شبیه به ایندره یا بهرام کهن هند و ایرانی است، که ایزد جنگ است».

[۳] فرهنگ این منطقه ترکیبی از سه فرهنگ ایرانی، هندی و یونانی است. می‌دانیم که بعد از سقوط شاهنشاهی هخامنشی، یونانیان زیادی به ایران شرقی کوچیدند و چندی بعد پادشاهی یونانی بلخ را تأسیس کردند که مدت‌ها دوام یافت. فرهنگ آن‌ها با فرهنگ هندی و ایرانی از قبل موجود تلفیق شد. در حفاری‌های باستان‌شناسی تعدادی مجسمه نزدیک بلخ کشف شد که به روشنی این تلفیق فرهنگی را نشان می‌داد: «وسط پیشانی مجسمه خال قرمز دارد که هندی است، لباسش ایرانی است ولی خود مجسمه یونانی است».

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *