مضامین اصلی داستان‌های اساطیری ایران – بخش چهارم و پایانی

420-240

آیا می‌توان داستان رستم و سهراب را تراژدی نامید؟

اشاره به موضوع و تأملی بر دیدگاه رایج

در نوشتۀ قبلی که به مضامین تراژیک شاهنامه اختصاص داشت، داستان رستم و سهراب را هم در میان چند تراژدی انگشت‌شمار موجود در شاهنامه جای دادیم؛ داستان تأثربرانگیز رویارویی میان پدر و پسر در میدان نبرد و در دو سپاه متخاصم، آن‌هم در شرایطی که یکدیگر را نمی‌شناختند و حتی به اینکه نسبتی باهم داشته باشند نیز فکر نمی‌کردند. ماجرایی که بعد از فراز و فرود بسیار به کشته شدن پسر به دست پدر انجامید و درد و حسرت و سوگ بزرگی را برای پهلوان پیر و پیروز باقی گذاشت. برخلاف قصه‌هایی مانند اسطورۀ فریدون و ضحاک که یکی نمایندۀ خیر بود و دیگری تجلی شر مطلق، اینجا هر دو سوی ماجرا، یعنی هم خود رستم و هم پسرش سهراب – باوجود اشتباهات و خطاهایی که گاه و بی‌گاه مرتکب می‌شدند – مردانی درستکار و پاک‌نیت بودند و به نیکی و بدی از یکدیگر جدا و متمایز نمی‌شدند. از این‌رو فرجام غم‌باری که برای هر دو قهرمان اصلی این داستان رقم خورد، برخی‌ها را بر آن داشته است که قصۀ رستم و سهراب را هم یکی از تراژدی‌های ایرانی بدانند.

دیدگاه مخالف و نقدی بر نگاه رایج

1اما آنچه گفتیم یک طرف، در مقابل آن نیز برخی‌ها معتقدند که این داستان هرچقدر هم تلخ و ناراحت‌کننده، بازهم در زمرۀ تراژدی‌های ناب محسوب نمی‌شود و ویژگی‌های اصلی این گونه از قصه‌ها را در خود ندارد. به عبارت دیگر، اگر هم داستان رستم و سهراب را با تسامح یک تراژدی ببینیم، نمونۀ ضعیفی از این ساخت داستانی و روایی خواهد بود. زیرا اگر داستان را به عنوان یک تراژدی و در همین چهارچوب و با معیارهایی بررسی کنیم که در بررسی تراژدی‌ها به کار می‌رود، نقطۀ ضعف و لغزش بزرگی در آن به چشم می‌خورد. این ایرادی است که دکتر مهرداد بهار در یکی از مصاحبه‌های خود به آن اشاره می‌کند: «در داستان رستم و سهراب تنها اشکالی که از نظر یک مضمون تراژیک وجود دارد، این است که اتفاقی می‌افتد و تنها کسی که رستم را می‌شناسد (دایی سهراب) و حاضر است سهراب را با رستم آشنا کند، کشته می‌شود» در حالی که «یک مضمون اصیل تراژیک بر اتفاق استوار نیست. اتفاق، حرکت جبری داستان را نباید خراب کند، تراژدی این است. نباید در وسط آن یک حادثۀ ناگهانی پیش بیاید و مسیر وقایع را عوض کند. در داستان زیبای رستم و سهراب که واقعاً اثری تلخ و سوگ‌آور است، این نکته ضعیف وجود دارد».[۱] در حقیقت، به صرف رقم خوردن سرنوشتی ناگوار و بد برای قهرمان‌های دوست‌داشتنی یک داستان، نمی‌توان آن داستان را تراژدی نامید.

تقابل دو دیدگاه

2چنان که دیده می‌شود هر دو طرف، چه آن‌هایی که حما‌سۀ رستم و سهراب را یکی از نمونه‌های تراژدی ایرانی می‌دانند و چه کسانی که چنین عنوانی را مناسب قصۀ تقابل این پدر و پسر نمی‌بینند، هر کدام دلایل قابل دفاعی برای دیدگاه خود دارند. اما واقعیت این است که در اینجا پذیرش یک نظر، به معنی نفی نظر طرف مقابل نیست. می‌توان داستان رستم و سهراب را به همان دلایل که بالاتر به آن‌ها اشاره شد تراژدی دانست، اما نه یک تراژدی کامل و بی‌نقص. زیرا آن ایرادی که دکتر مهرداد بهار از آن سخن می‌گوید درست و بجاست و تکیه بر یک اتفاق غیرمنتظره با آنچه یک تراژدی را می‌سازد در تضاد است. همچنین می‌توان داستان رستم و سهراب را نه تراژدی، که یک داستان تلخ و غمناک ایرانی دید و آن را با معیارها و در چارچوب مخصوص به خودش نقد و بررسی و مطالعه کرد؛ که در این صورت آن اتفاق، یعنی مرگ عجیب دایی سهراب که می‌توانست پدر و پسر را به هم برساند و مانع شکل‌گیری فاجعه شود، نه یک نقطۀ ضعف در خط روایت که حادثه‌ای پیش‌بینی‌نشده میان حوادث دیگر این داستان است.

پی‌نوشت: دیدگاه‌های دیگری هم دربارۀ داستان رستم و سهراب وجود دارد که ما در این یادداشت به آن‌ها نپرداختیم. مثلا در برخی از آن‌ها تقابل پدر و پسر در میدان رزم و سرنوشت تلخی که برای سهراب رقم خورد فقط حاشیه‌ای بر خط اصلی داستان، یعنی سلسله جنگ‌های ایران و توران و درگیری‌های همیشگی و خونین میان دو کشور است. از این روی، سیامک وکیلی در روزنامۀ «ماندگار» جایی از سلسله یادداشت‌های خود با عنوان «بررسی غم‌نامۀ رستم و سهراب» می‌نویسد: «رستم در داستان رستم و سهراب پسر خود را نمی‌شناسد، و بنابراین او پسر خود را نمی‌کشد، بلکه دشمنی را از پای درمی‌آورد که به میهنش یورش آورده و قصد ویرانی میهن و کشتار مردم او را دارد. به ویژه که در شاهنامه، ما پارسی‌زبان‌ها برای دفاع از جان و مال و میهن‌ خویش، رستم را به رزم سهراب می‌فرستیم، وگرنه رستم به هیچ دلیل دیگری نمی‌توانست با سهراب روبه‌رو شود». یعنی رستم در عرصۀ پیکار، با پسرش سهراب نجنگید؛ او آن روز با دشمنی دست و پنجه نرم کرد که به مرزهای کشورش تجاوز کرده بود؛ مسأله نه مصاف میان یک پدر و یک پسر، که رویارویی مدافع و مهاجم محسوب می‌شد. ناگفته نماند که روزنامۀ «ماندگار» یکی از روزنامه‌های افغانستان است.

مرتضی میرحسینی

——————————————————————————————————

[۱] ر.ک.: بهار، مهرداد؛ «از اسطوره تا تاریخ»، چاپ نهم (تابستان ۱۳۹۵)، نشر چشمه؛ ص ۲۵۱٫ اما شاید این پرسش در ذهنتان شکل گرفته باشد که آن اتفاقی که دکتر مهرداد بهار به آن اشاره می‌کند و توضیح بیشتری درباره‌اش نمی‌دهد چیست؟ آن ماجرا یا آن «اتفاق» چنین است: دایی سهراب، ژنده‌رزم نام داشت و همراه با سربازان تورانی به مرزهای ایران آمده بود و به درخواست خواهرش تهمینه تصمیم داشت که پدر و پسر را به هم معرفی کند. یک شب رستم برای اطلاع از وضعیت سپاه دشمن، پنهانی به اردوی آن‌ها رفت و سلاح و نفرات دشمن را بررسی کرد. هنگام بازگشت، در تاریکی شب با همین قوم و خویش نگون‌بخت خود مواجه شد و چون می‌خواست بی‌سر و صدا و بدون جلب توجه از اردوگاه دشمن بگریزد، مشتی به سر وی کوبید و او را از پا درآورد؛ بی‌آنکه بداند کسی را که کشته، ژنده‌رزم برادر تهمینه بوده است و همین «اتفاق» چه نقشی در حوادث بعدی خواهد داشت.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *