نیاز مستمر به وجود قهرمان و اسطوره

تضاد در جامعه: تداوم حیات اسطوره‌ها

اشاره به موضوع و یادی از گذشته

چندی قبل در یادداشتی که به «بازنگری در شکل اسطوره‌ها مطابق با تغییر و تحولات اجتماعی» اختصاص داشت، به شکل‌گیری اسطوره در پاسخ به نیازی از جامعه اشاره کردیم. مثلاً آنجا از قول دکتر مهرداد بهار گفتیم که «آمریکایی‌ها با مردم انگلستان فرهنگی مشترک دارند، ولی جای قهرمان‌های افسانه‌های کهن انگلیسی را در آمریکا قهرمان‌های کابویی گرفته‌اند… در قرن نوزدهم در آمریکا بی‌عدالتی بی‌نهایت بوده و تودۀ مردم عصیان می‌کردند و تجسم این عصیان را در قهرمان‌های مردم آمریکا می‌بینیم». یعنی در جامعه‌ای که از بی‌عدالتی رنج می‌برد، زمینۀ خلق قهرمان عدالت‌خواه وجود دارد؛ به عبارت دیگر شکل‌گیری قهرمان از بطن نیازهای جامعه. اما گاهی آن نیازهایی که قهرمان‌ها در واکنش به آن خلق شده بودند پس از مدتی از بین می‌روند یا اهمیت اولیۀ خود را از دست می‌دهند، درحالی‌که اسطوره‌ها و قهرمان‌ها پس از آن هم باقی می‌مانند و در برخی مواقع فقط با اندکی تغییر به حیات خود ادامه می‌دهند. چرا؟ در این یادداشت به پاسخ این پرسش می‌پردازیم.

تضاد و تداوم؛ خدایان و انسان‌ها

1برای پرسش اصلی ما پاسخ صریح و به ظاهر ساده‌ای وجود دارد: زیرا احساس نیاز و تلاش برای پاسخ‌گویی به آن فقط زمینۀ تولد و شکل‌گیری اسطوره و قهرمان را فراهم می‌کند، اما بقا و تداوم (و حتی شاید زیبایی و جذابیت) آن به چیزی دیگر وابسته است که آن را «تضاد» می‌نامیم؛ «من می‌خواهم بگویم که اصولاً بنیاد اساسی اساطیر خدایان یا اساطیر انسان‌ها، وجود تضاد است بین عوامل مختلف، چه در جهان خدایان، چه در جهان انسان‌ها». برای این ادعا، مثال‌ها و نمونه‌های فراوانی وجود دارد که در ادامه برخی از آن‌ها را باهم مرور می‌کنیم. مثلاً «اگر ایندره[۱] را ما به عنوان یک خدای بزرگ هندی می‌بینیم، دلیلش این است که او خدای بزرگ باران‌آوری است که تمام زندگی‌اش صرف نبرد با دیو خشکی و تاریکی می‌شود». یا «اگر هرمزد را به صورت خدای بزرگ ایرانی می‌بینیم، بدان علت است که تمام جهان هرمزد عبارت است از نبرد با اهریمن». بدون وجود یکی از این دو، دلیل و علتی برای وجود دیگری باقی نمی‌ماند و هر کدام از آن‌ها در غیاب دیگری هویت خود را که از نبرد و تقابل با او می‌گرفت از دست می‌دهد. البته نمونه‌های دیگری هم هست: «در یونان، زئوس است و نبرد با تیتان‌ها». یعنی این مسئلۀ «تضاد» مسئله‌ای ایرانی یا حتی شرقی نیست و تعلق به جغرافیا و فرهنگ خاصی ندارد. تازه چنان که بالاتر به آن اشاره شد، نه فقط در میان اساطیر خدایان، که «در اساطیر پهلوانی هم همیشه تضاد بین پهلوان‌های این کشور با آن کشور، یا پهلوان‌های این قوم با آن قوم، یا این شهر با آن شهر دیده می‌شود». مانند داستان نبرد رستم و اسفندیار (که می‌توان آن را به تقابل پیری و جوانی یا آزادی و اسارت تفسیر کرد) یا قصۀ سیاوش و سودابه (که انتخاب و تقابلی میان پاکی و پلیدی بود) یا ادامۀ همین ماجرا در توران و زندگی سیاوش در قلمرو افراسیاب (که داستانی از مظلومیت و صداقت را در مواجهه با نیرنگ و توطئه روایت می‌کرد). همچنین از داستان تولد فریدون و غلبۀ او بر ضحاک (که رویارویی آشکار خیر و شر و نمونۀ تمام‌عیار تضاد بود) نیز می‌توان یاد کرد.

2نمونه‌ها بسیار زیادند و همه یا تقریباً همۀ‌ داستان‌ها چنین تضاد یا تضادهایی را در خود دارند و شخصیت‌های برجسته و قهرمانان بخش عمده‌ای از هویت و نقش خود را از آن می‌گیرند. خلاصه اینکه «نکتۀ اصلی تمام این داستان‌های اساطیری، چه داستان پهلوانان و چه داستان خدایان، وجود تضاد است» و همۀ قصه‌ها و شخصیت‌ها، از تقابل ازلی و ابدی خیر و شر گرفته تا جنگ‌های طولانی و خونین میان ایرانیان و تورانیان و اختلافات میان شاهان و پهلوانان در همین چارچوب جای می‌گیرند. بنابراین می‌توان این ادعا را پذیرفت که «تا وقتی که در جامعۀ انسانی تضاد وجود دارد، چه به صورت ملی و چه به صورت طبقاتی، باز هم پهلوان و قهرمان به وجود خواهد آمد و بر گِرد آن‌ها هم افسانه به وجود خواهد آمد». در مقابل آن «فقط هنگامی ممکن است داستان‌های قهرمانی و پهلوانی از بین برود که تضادهای انسان و طبیعت و تضادهای اجتماعی – چه به صورت ملی و نژادی و چه به صورت طبقاتی – محو شده باشد. در غیر آن صورت، مسئلۀ افسانه‌های پهلوانی و قهرمانی به گمان من ابدی است».

در پایان این نوشته، اشاره به این نکته هم خالی از لطف نیست که هرچقدر تضاد یا تضادهای موجود در یک داستان زیباتر و ظریف‌تر و علت وجودی آن نیز پیچیده‌تر و چندوجهی‌تر باشد، جذابیت اسطوره‌ها و قهرمان‌هایی که هویت آن‌ها در نسبت با این تضاد بازتعریف‌شده و تداوم یافته است نیز بیشتر خواهد بود؛ مانند داستان رستم و اسفندیار. در اینجا نه با تضادهای مرسوم و تکراری، مانند تقابل نیکی و بدی یا روشنی و تاریکی که با تضاد دو پهلوان بزرگ مواجه‌ایم که هرکدام از آن دو انگیزه‌ها و دلایل و نیز ضعف‌ها و قوت‌ها و باورهای خود را دارند؛ یکی حق و دوست‌داشتنی و دیگری باطل و منفور نیست؛ یکی از آن‌ها پلیدی و دیگری پاکی را نمایندگی نمی‌کند و انتخاب یکی از آن‌ها در آغاز قصه و همدلی با او تا پایان ماجرا برای بسیاری از ما آسان نیست.

مرتضی میرحسینی

—————————————————————————–

[۱] ایندره یا ایندرا یکی از خدایان هندو-ایرانی است که در اصل خدای جنگ و طبقۀ جنگاوران محسوب می‌شد. اما در تغییر و تحولات بعدی، به‌ویژه پس از ظهور زرتشت و میان پیروان این دین نقش دیگری برای او تعریف و به جمع دیوها رانده شد. ایندره را خدای آب نیز می‌شناختند.

توضیح ضروری درباره مأخذ این یادداشت و ارجاعات درون متن: همۀ جملات درون گیومه («») در این متن از دکتر مهرداد بهار است. همچنین ناگفته نماند که مأخذ اصلی این یادداشت، گزارش میزگردی است که با حضور چند استاد برجسته (مهرداد بهار، شاهرخ مسکوب، داریوش شایگان، امیرحسین جهانبگلو، ناصر پاکدامن و محمدرضا شفیعی کدکنی) برگزار شد. برای مطالعۀ گزارش کامل و مکتوب این میزگرد می‌توانید به فصل «افسانه‌ها و زندگی مردم» از کتاب زیر مراجعه بفرمایید:

ـــــ بهار، مهرداد؛ «از اسطوره تا تاریخ»، چاپ نهم (تابستان ۱۳۹۵)، نشر چشمه.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *