قصه‌های ایرانی و تفاوت آن‌ها با اسطوره و حماسه

شباهت میان اسطوره‌ها و حماسه‌ها و تفاوت آن‌ها با قصه‌ها در چیست؟

اشاره‌ای به موضوع برای شروع بحث

در یادداشت قبلی به برخی از تفاوت‌های میان اسطوره‌ها و حماسه‌ها پرداختیم و مسئلۀ «زمان» در هر کدام از آن‌ها و نیز شخصیت‌هایی را که در اسطوره‌ها و حماسه‌ها حضور دارند و در حوادث آن نقش‌آفرینی می‌کنند با هم بررسی کردیم. تفاوت‌های اسطوره‌ها و حماسه‌ها هر چقدر هم که مهم و اساسی و شخصیت‌های آن‌ها نیز متفاوت با یکدیگر باشد، میانشان شباهت‌های عمیقی هم وجود دارد که هنوز به آن‌ها اشاره نکرده‌ایم. از آنجا که دانستن این شباهت‌ها هم به اندازۀ آشنایی با تفاوت‌ها برای تکمیل شناخت ما از اسطوره‌ها و حماسه‌ها ضروری است، بخشی از این یادداشت به آن اختصاص دارد. در ادامه نیز «قصه‌های ایرانی» و ارزش‌ها و مضامین موجود در آن را با هم بررسی خواهیم کرد. ارتباط میان این دو بخش، در ادامه معلوم خواهد شد.

شباهت میان اسطوره‌ها و حماسه‌ها؛ دفاع از نظم طبقاتی

بحث را با این جمله‌ی دکتر مهرداد بهار آغاز کنیم که «حماسه و اسطوره خیلی هم خویشکاری‌های مشترک دارند»[۱]؛ «مثلاً هردوشان به طور غیرمستقیم و گاهی حتی مستقیم، نظام‌های اجتماعی آن عصر را به ما می‌شناسانند، و آن‌ها را تأکید می‌کنند». از آن‌جا که هم اسطوره‌ها و هم حماسه‌ها در جامعۀ بنا شده بر نظم طبقاتی شکل گرفته‌اند، پس «وجود طبقات جدا از هم، لزوم پذیرش و حفظ آن‌ها و حتی مقدس بودن آن‌ها» را تأیید می‌کنند و مخالفتی با این نظم و ساختار ندارند. یعنی راوی اسطوره و حماسه باور دارد یا دست‌کم می‌پذیرد که گروه‌هایی از مردم نسبت به سایر اعضای جامعه حق بیشتری دارند و هر فرد فقط در محدودۀ‌ طبقۀ اجتماعی خود تعریف می‌شود و به کسی حق و مجوز عبور از مرزهای طبقاتی داده نمی‌شود. مثلاً پسر یک آهنگر یا فرزند یک کفش‌دوز حق تصاحب عناوین دربار را ندارند و یا باید شغل پدرشان را دنبال کنند یا اینکه راه و شغل مشابهی را بجویند. هر چند «گاه در گروهی از اساطیر و حماسه‌ها نشانه‌های کوچکی از عصیان علیه نظام موجود آن عصر دیده می‌شود» که می‌توان به عدالت‌خواهی و برابری‌طلبی و مخالفت با اساس نظم اجتماعی موجود تفسیرشان کرد. مثلاً اسطورۀ مهر که «برادری را می‌خواهد و ستایش می‌کند» و ارتباط میان بزرگی مقام با اشرافیت و طبقۀ اجتماعی را ناچیز می‌بیند. خلاصه اینکه بیشتر اساطیر و حماسه‌ها، مدافع نظم طبقاتی و برتری خون بر شایستگی هستند. اما «در کنار اساطیر و حماسه‌های کهن که معمولاً اثبات ساختارهای اشرافی است، یک رشته اسطوره و حماسه و آیین[۲] نیز می‌تواند گردهم آید و نسبت به ساختار اجتماعی موجود بدبین و خواستار جهانی تازه باشد».

قصه‌های ایرانی؛ جستجوی ارزش‌هایی متفاوت با اسطوره‌ها و حماسه‌ها

برگردیم به همان مسئلۀ «زمان» و از همین جا به قصه‌ها بپردازیم. قصه‌های ما معمولاً «زمان مشخصی ندارند، هرچند همیشه در گذشته اتفاق افتاده‌اند: خارکنی بود، پسر کچلی بود، وزیری بود. همه در گذشته اتفاق افتاده، ولی زمان ازلی خدایان و زمان بسیار دور مانند اغلب حماسه‌ها ندارند». پس قصه هم به گذشته برمی‌گردد اما «در گذشته نه چندان دور هم می‌تواند وقوع یافته باشد». مسئلۀ «زمان» یک طرف، «موضوع قصه هم با حماسه و اسطوره اغلب فرق دارد». «مثلاً درحالی که شما در حماسه‌ها [جنگ‌های بزرگ و خونین و دلاوری‌های ستودنی و] نبرد پهلوانان اقوام را با هم می‌بینید، در قصه‌ها اشخاص خیلی متفاوتند، آدم‌های معمولی را می‌بینید، عوام‌الناس را می‌بینید، و برخوردهایی را که نهایتاً توی جامعه میان آدم‌های ساده روی می‌دهد و سرانجام حل می‌شود».

سادگی و معصومیتی که حتی گاهی رنگ بلاهت به خود می‌گیرد. همچنین «امید را می‌بینید توی قصه‌ها» که در قلب مردم زنده می‌ماند. تازه فقط همین‌ها نیست؛ به جز انسان‌های عادی، «پری‌ها و دیوها هم در قصه‌ها هستند. انسان‌ها عاشق پری می‌شوند و برعکس و گاه امور فوق‌طبیعی هم رخ می‌دهد». مثلاً «دختری زیبا از درون نارنج بیرون [و به دنیا] می‌آید. یا دیوی به خدمت انسان درمی‌آید و فقیر را غنی و غنی را تهیدست می‌سازد». خلاصه اینکه «قصه کلاً می‌خواهد حق را به محق برساند. به تودۀ مردم امید خوشبختی دهد و امید را در دل‌ها زنده نگه دارد». به همین خاطر هم هست که «عدل در قصه‌ها معمولاً پیروز است» و ظالم درنهایت به سزای عمل خود می‌رسد و خوار و خفیف می‌شود. «این درونمایه با درونمایه‌های حماسه خیلی فرق دارد. ولی خیلی از دورنمایه‌های حماسی هم توی قصه‌ها هست. مثلاً پادشاهی بود، سه پسر داشت … و سرانجام پسر کوچک قهرمان می‌شود. این مضمونی است که در داستان [پسران] فریدون در شاهنامه می‌بینیم». ولی در کل، قصه‌های ما هدفی متفاوت با هدف اسطوره‌ها و حماسه‌ها را دنبال می‌کردند؛ «قصه به‌ویژه هدفش سازش دادن و هم‌زیستی طبقات است با هم». در چنین نگرشی است که «امکان شاه شدن گدا وجود دارد. مثلاً بازی می‌پرانند، بر سر حسن کچل می‌نشیند و او شاه می‌شود». می‌توان گفت که «امیدها و [حتی] توهمات طبقۀ سوم در قصه‌ها خیلی منعکس است» و آرزوهای دست‌نیافتنی مردم فرودست و حسرت‌های فروخوردۀ آنان را بازتاب می‌دهد.

مرتضی میرحسینی

—————————————————————————-

توضیحات اضافی دربارۀ ارجاعات درون متن:

[۱] همۀ جملات درون گیومه («») در این متن از مرحوم دکتر مهرداد بهار است. آن‌جا که وی دربارۀ تفاوت اسطوره و حماسه سخن می‌گوید، به یکی از مصاحبه‌های وی با علی دهباشی برمی‌گردد که در تابستان سال ۷۳ انجام گرفت و جمعی از اساتید صاحب‌نام حوزۀ فرهنگ ایران نیز در آن حضور داشتند؛ چهره‌هایی مثل: داریوش شایگان، علی‌محمد حق‌شناس، کتایون مزداپور، صدیقیان، رجایی، امیرحسین جهانبگلو. این مصاحبه که شبیه به یک میزدگرد برگزار شد، با عنوان «اساطیر ایرانی در پهنۀ تلفیق فرهنگی آریایی – بومی» فصلی از کتاب «از اسطوره تا تاریخ» است. اطلاعات کامل این کتاب چنین است:

ـــ بهار، مهرداد؛ «از اسطوره تا تاریخ»، چاپ نهم (تابستان ۱۳۹۵)، نشر چشمه.

[۲] چرا در این‌جا به «آیین» اشاره شد؟ زیرا اثر اسطورۀ مهر در شکل‌گیری آیین «زندگی عملی عیاران» اثری عمیق گذاشته است و در رسومی مثل «برادری و دوستی و رسم دست‌دادن دیده می‌شود». مثلاً «جنگ مهر با خورشید و دوست‌شدنشان بعد از کُشتی… که با آداب کُشتی زورخانه‌ای ما در بنیان و اساس خود یکی است و نمونه‌ی ازلی کُشتی زورخانه‌ها است». خلاصه اینکه «عیارها دنباله‌گیر آن برداشت‌های مهری‌اند» و منش آن اسطوره را در شرایط زمانۀ خود بازآفرینی می‌کنند.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *